تبليغاتX
مازندران شناسی

مازندران شناسی

هر چی که در مورد مازندران و ساری و هولا باشه رو تو این صفحه میزارم

هولا

هولا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

هولا
اطلاعات کلی
نام رسمی : هولا
کشور : ایران Flag of Iran.svg
استان : مازندران
شهرستان : ساری
بخش : مرکزی
دهستان : میاندورود کوچک


مردم
جمعیت ۲۳۸۴نفر

هولا، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان ساری در استان مازندران ایران.

جمعیت

این روستا در دهستان میاندورود کوچک قرار داشته و براساس آخرین سرشماری مرکز آمار ایران که در سال ۱۳۸۵ صورت گرفته، جمعیت آن ۲۳۸۴نفر (۵۹۷خانوار) بوده‌است.[۱]

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/29ساعت 20:35  توسط علی  | 

مازندران و شاهنامه

مازندران و شاهنامه

زنده ياد حسين كريمان

اشاره:


1- دكتر حسين كريمان متولد 1292 تهران ، اديب و مورخ معاصر ، از سال 1315 تدريس خود را در مدارس تهران آغاز كرد . او سال 1324 موفق به دريافت ليسانس در رشته ي زبان و ادبيات فارسي شده ، سال 1335 دوره ي دكتراي زبان و ادبيات فارسي را در دانشگاه تهران به پايان رساند . از آثار مرحوم كريمان مي توان به : قم را بشناسيم ( 1328) ، طبرسي و مجمع البيان ( 1340 ) ، ري باستان ( 1349) ، تهران در گذشته و حال (1355) ، قصران (1356) ، سيره و قيام زيد بن علي ( 1364) و جغرافيـاي درّه رودبار (1375) اشاره كرد.حسين كريمان آذر ماه 1372 در گذشت.

2- صادق كيا نخستين كسي بود كه به پژوهش در امر مازندران و شاه نامه دست يازيد . از آن پس گروهي ديگر از هم خاكان و غير از جمله : سيروس مهدوي ، طيار يزدان پناه لموكي ،جلال متيني، بمون تپوري،حسين كريمان و غيره بر پژوهش بر اين قلم استوار شدند . اين كه مازندران شاه نامه همان مازندران كنوني است يا خير ، به ستيزه ي اهل قلم بدل شده است. كتاب« پژوهشي در شاهنامه » تأليف دكتر حسين كريمان ، پس از درگذشت اوبه كوشش علي مير انصاري چاپ و پخش شد (1375).كريمان با اشاره و دليل بر آن بوده كه ثابت كند مازندران كنوني همان مازندران فرودوسي نيست .
آن چه در پي مي آيد كوشش دكتر حسين كريمان را دراين گستره وا مي تاباند.

مراد از مازندران در شاه نامه ، مازندران فعلي واقع در شمال تهران نيست و اين اخير را بدان عهد « بيشه ي نارون » و نيز « بيشه ي تميشه » و هم چنين « طبرستان » مي ناميدند و بيشه ي نارون و تميشه ، مكرر و طبرستان يك بار به صورت نسبت « طبري » در شاه نامه افتاده است .

در شاه نامه ، مازندران بر دو محل ناظر است : يكي در مغرب در عربستان و حدود يمن و مصر و شام و ديگري در مشرق در لاهور و مولتان و كشمير و حدود بدخشان و فلات پامير . در اين باره به شرح سخن ، مي رود .

- مازندران در شمال تهران :
از اين مازندران در شاه نامه هشت بار به نام فارسي « بيشه ي نارون » ياد شده است . بدين قرار :


1- پادشاهي فريدون :
در عنوان « فرستادن فريدون ، منوچهر را به جنگ تور و سلم » به خون خواهي ايرج ذكر شده است :

« منوچهر با قارن پيلتن
برون آمد از بيشه ي نارون »



2- پادشاهي فريدون :
در همين داستان در كثرت سپاه منوچهر آمده است :

« كه از بيشه ي نارون تا به چين
سواران جنگند و مردان كين »



3- در داستان سياوش :
در عنوان« كشتن رستم سودابه را و لشگر كشيدن » به خون خواهي سياوش در برگزيدن رستم ، گردان شمشير زن جنگي را از ميان سپاه ايران چنين درج گرديده است :

« از ايران از بيشه ي نارون
شدند از يلان صد هزار انجمن »



4- پادشاهي خسرو پرويز
در عنوان « سر پيچيدن گستهم از خسرو پرويز و خواستن او گرديه را » در موضوع پناه گرفتن گستهم در حدود آمل ،ثبت افتاده است:

« سپاه پراكنده كرد انجمن
همي تاخت تا بيشه ي نارون »



5- پادشاهي خسرو پرويز :
در عنوان « كشته شدن گستهم به دست گرديه به چاره ي خسرو پرويز و گردوي » ، در نامه ي فرستادن گردوي به وسيله ي زن خويش براي گرديه و فرستادن نامه ي خسرو به همراه نامه ي خود جهت وي و بر انگيختن او به كشتن گستهم ، از بيشه ي نارون ياد شده است :

« همي تاخت تا بيشه ي نارون
فرستاده زن بود نزديك زن »



6- پادشاهي خسرو پرويز :
در عنوان « نامه نبشتن خسرو به قيصر و پاسخ قيصر و خواستن او دار مسيح را »، قيصر در نامه اي كه جهت خسرو فرستاد و اسلاف وي را بستود ، از بيشه ي نارون چنين ياد كرد :

« ز تركان همه بيشه ي نارون
برستند و بي رنج گشت انجمن »



7 و 8 - پادشاهي يزدگرد :
در عنوان « راي زدن يزدگرد با ايرانيان و رفتن سوي خراسان » و در پيشنهاد فرخ زاد به شاه كه به بيشه ي نارون برود ، آمده است :

« برو تا سوي بيشه ي نارون
جهاني شود بر تو انجمن
وزان جاي گه چون فريدون برو
جواني يكي كار بر ساز نو
فرخ زاد گويد كه با انجمن
گذر كن سوي بيشه ي نارون »

اين بود مواردي كه سر زمين تبرستان با نام « بيشه ي نارون » در شاه نامه ذكر گرديده است . چنان كه در سابق اشاره شد ، آن جا را به نام «بيشه تميشه » هم مي خواندند كه اين نام نيز يك بار در شاه نامه به چشم مي خورد :
در پادشاهي فريدون ، در عنوان « بر تخت نشستن فريدون » بيان شد كه وي پس از آن كه گرد جهان بگرديد و در همه جا دار آراست وگيتي را به سان بهشت كرد ، از آمل به سوي تميشه رفت و در آن بيشه نام آور تخت گاه زد . بدين قرار :

« ز آمل گذر سوي تميشه كرد
نشست اندر آن نامور بيشه كرد
كجا در جهان كوس خواني همي
جز اين نام نيزش نداني همي »



فريدون در شهر تميشه در بيشه ي تميشه اقامت داشت و اين تفصيل بيايد . در شاه نامه شهر « تميشه » نيز دو بار ياد شده است كه چون بحث در آن مقام ارتباطي با اين مقام نداشت از ذكر آن خودداري شد . در اين مقام در تأييد و اثبات اين دعوي كه مراد از « بيشه نارون » و نيز « بيشه تميشه » در شاه نامه كه تفصيل آن گذشت ، مازندران واقع در شمال تهران است ، اقوالي از اين باب از ديگر منابع نقل مي شود :

ابن اسفنديار در «تاريخ طبرستان» در احوال فريدون و بيان آوردن او ضحاك را به كوه دماوند گفته است :


« .... ]ضحاك را [ به پايان كوه دنباوند آنجا كه مسقط رأس او بود يك شب داشت و با شاهق كوه فرستاد و به چاهي كه معروفست مقيد و محبوس فرمود چون هفت اقليم به حكم او شد . نشست جاي خويش تميشه ساخت و هنوز اطلال و دمن و سراي او به موضعي كه بانصران گويند ظاهر و معين است و گنبد هاي گرماوه را آثار باقي و خندقي كه از كوه تا دريا فرموده بود پيدا و من جمله آن نوبت ها مطالعه كرده ام و آنجا به طواف رفته و عبرت گرفته و فردوسي در شاهنامه ياد كرد ، نظم :



فريدون فرخ تميشه بكرد
نشست اندر آن نامور بيشه كرد

و بيشه نارون در كتب هم آن موضع را خوانند و جوي نارون الي اين ساعت برقرار است و ... »

مرعشي در ابن باب روشن تر سخن گفته ، چنين ذكر كرده است :
« ... اسم مازندران محدث است زيرا كه مازندران در زمين مغرب است و در اصل موسوم بود به بيشه نارون و بيشه تميشه هم مي خواندند و به تدريج مازندران مي گفتند .»


همان گونه كه در سابق اشارت رفت تبرستان يا مازندران واقع در شمال تهران يك بار در شاه نامه به صورت نسبت « طبري » آمده است .
در پادشاهي يزدگرد در عنوان « تاختن سعد وقاص به ايران و فرستادن يزدگرد رستم ]فرخ زاد [ را به جنگ او » در جنگ قادسيه در نامه اي كه رستم فرخ زاد به برادرش مي نويسد ، از بزرگاني كه با او بوده اند يكي « ميروي طبرستاني » است . از او چنين ياد مي كند:



« بزرگان كه با من به جنگ اندرند
به گفتار ايشان همي ننگرند
چو ميروي طبري و چو ارمني
به جنگ اند با كيش آهو مني »



ذكر ميروي طبري ( به سكون باء جهت ضرورت شعري ) در ابيات مذكور در فوق ، باز نماينده ي اين حقيقت است كه بر خلاف گفته ي كساني كه مي گويند « طبرستان » در شاه نامه بدان سبب ياد نشده است كه در بحر متقارب كه وزن ابيات شاه نامه است نمي گنجد . فردوسي هر كلمه اي را كه ذكر آن لازم بوده است با تصرف ( از حذف و قلب و ترخيم و اسكان و حركت دادن و نقل مكاني و غيره ) به كلمه ي مورد نظر صورتي مي داده كه در بحر متقارب مي گنجيده است . در سابق اشاره شد كه مازندران واقع در شمال طهران را در قديم بدين نام نمي خواندند و اطلاق اين نام بر اين محل به زمان بعد از فردوسي و به قرن ششم تعلق دارد . ابن اسفنديار در اين باب در تاريخ طبرستان چنين نوشته است :


«... و مازندران محدث است به حكم آن كه مازندران به حد مغرب است و به مازندران پادشاهي بود . چون رستم زال آنجا شد او را بكشت . منسوب اين ولايت را به « موز اندرون» گفتند كه موز نام كوهي است از حد گيلان كشيده تا به لار و قصران كه موز كوه گويند همچنين تا به جاجرم يعني اين ولايت درون كوه موز است. »



مرعشي در كتاب «تاريخ طبرستان و رويان و مازندران» در باب محدث بودن اين نام گفته است :


« و به تجديد مازندران مي گفتند به سبب آنكه ماز نام كوهي است از گيلان كشيده تا به لار و قصران و همچنين تا به جاجرم .»
ملك حسين سيستاني پس از ذكر رفتن كاوس به مازندران و گرفتار شدن او و توجه رستم بدان سو و گشودن عقده هاي هفت خوان و نجات دادن كاووس نوشته است :



« به اعتقاد بنده اين مازندران كه مشهور شده نه اين است . بلكه مازندران ناحيه اي است در بلاد شام ، زيرا كه اين مازندران كه در طبرستان واقع است مكان فريدون و منوچهر است و اين مازندران را موزه اندرون گويند.زيرا كه كوهي كه اين بلاد را در ميان گرفته موزه كوه مي گويند . از كثرت استعمال ، مازندران مي گويند . چنانچه فردوسي اشاره بدين معني نموده و گفته است : تو مازندران را شام دان و بس »


هـ .ل رابينو صاحب كتاب« مازندران و استر آباد » كه مدت 6 سال از 1285 تا 1291 هجري شمسي كنسول دولت انگليس در شهر رشت بود و يك بار در بهار 1288 و بار ديگر در پاييز 1289 شمسي در سراسر مازندران و گرگان مسافرت كرد و اطلاعات زي قيمتي را از آن نواحي جمع آورد و آن ها را با بررسي هاي كتب تاريخي كامل گردانيد ، در كتابي كه در اين زمينه فراهم آورد و نام آن مذكور افتاده گفته است :


« مازندران اصلاً به موز اندرون مشهور بوده است زيرا موز نام كوهي بود در حدود گيلان كه تا لار قصران و جاجرم امتداد داشته و چون اين سرزمين در درون كوه موز واقع بود ، با اين اسم شهرت يافته بود .»


وي در يادداشت ها و حواشي كتاب ، در توضيحي كه بر اين گفته خود در تحقيق از « كوه موز » افزوده چنين ذكر كرده است .:


« من راجع به كوهي به اين نام تحقيق كرده ام ولي اطلاعي بدست نياوردم تا روزي كه از كنار دريا در رانكو سفر مي كرديم ، قله كوهي پوشيده از برف در پشت جنگل و در سمت شمالي جاده نمودار شد . از راهنماي خودمان اسم آن كوه را پرسيدم : گفت « سومام موز » گفتم :« كوه سومام » ؟ جواب داد : البته ما در ولايت خودمان اين كوه را موز مي گوييم »


اين تحقيق رابينو تأييدي ارزنده تواند بود در صحت اين قول كه مازندران واقع در شمال تهران در اصل « موز اندرون » بود و از قرن ششم به بعد قاعده تصحيف اخفي به اجلي ( چون صورت مازندران شهرت بيشتري داشت ) ، موز اندرون نيز شكل مازندران به خودگرفت .

در پايان اين بخش به اين مطلب نيز اشاره مي شود كه بيشه ي نارون يا بيشه ي تميشه يا تبرستان كه بعدها « مازندران » نام گرفت ، جاي گاه فريدون و منوچهر بوده است و در باب اين مهم هم از شاه نامه و هم از منابع مهم ديگر ، اخبار و رواياتي در دست است كه نقل مي شود :



الف - فريدون :
در عنوان « بر تخت نشستن فريدون » آمده است كه چون گيتي را آباد گردانيد از آمل به تميشه رفت و در آن بيشه تخت گاه زد :



« بياراست گيتي به سان بهشت
بجاي گيا سرو و گلبن بكشت
ز آمل گذر سوي تميشه كرد
نشست اندران نامور بيشه كرد
كي كز جهان كوس خواني همي
جز اين نام نيزش نداني همي»



در عنوان « در فرستادن فريدون ، منوچهر را به جنگ تور و سلم » به خون

خواهي ايرج آمده است :


«سرا........................ شاه بيرون زدند
ز تميشه لشگر به هامون زدند
سپهدار چون قارن كينه دار
سواران جنگي چو سيصد هزار
منوچهر با قارن پيلتن
برون آمد از بيشه نارون»



ذكر تميشه و بيشه ي نارون در اين داستان خود دليل بر آن است كه اين دو اسم مسمايي واحد بوده است .
در عنوان « در فرستادن ( منوچهر ) سر سلم را به نزد فريدون » سروده شده است :


«چو آمد به نزديك تميشه باز
نيا را به ديدار او بد نياز
ز درياي گيلان چون ابر سياه
دُمادُم به ساري رسيد آن سپاه»



در اين داستان ذكر اماكني مانند تميشه ، درياي گيلان ، ساري و نيز در ادامه گيل مردم باز نماينده ي اين حقيقت است كه فريدون در پهنه با نزهت و فرح بخش و خرم بيشه نارون يا تبرستان بعدي تخت گاه داشته است .
در عنوان « بر گشتن نوشين روان ، گرد پادشاهي خويش » در تعريف از بيشه ي نارون ابياتي سروده شده است .

در عنوان « رأي زدن يزدگرد با ايرانيان و رفتن سوي خراسان » در پيشنهاد فرخ زاد به شاه كه بيشه ي نارون برود ، درج آمده است :



«برو تا سوي بيشه ي نارون
جهاني شود بر تو انجمن
وزان جايگه چون فريدون برو
جواني يكي كار بر ساز نو»

اما روايات منابع مهم ديگر :

در مجمل التواريخ در شرح پادشاهي فريدون ذكر شده است :
« اول به زمين بابل نشست ، پس دارالملك به تميشه ساخت و طبرستان و بدين جايگاه اندر شهر و قلعه ها همه از بناهاي وي است ....»


و در شرح تميشه آمده است :
« تميشه : طبرستان بناي قديم بوده است و گويند آفريدون كرده است بر دامن كوهي بر كنار دريا . خراب شده بود كه در همه طبرستان ناپسنديده از آن موضع نيست . »
ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان نوشته است :
« فريدون به ديه « وِار » كه قصبه آن ناحيت ( لارجان ) و جامع مشرّق و مصلي آنجاست از مادر در وجود آمد . چون هفت اقليم به حكم او شد ، نشست جاي خويش تميشه ساخت و هنوز و دمن سراي او به موضعي كه « با نصران » گويند ظاهر و معين است ... و بيشه نارون در كتب هم آن موضه را خوانند ...»
مرعشي در اين باب ذكر كرده است :



« چون افريدون پير شه ،مقام خود در تميشه ساخت و اين تميشه كه ذكر آن به تفضيل خواهد آمد،اكنون خرابه است و «تميشه كوتي»مي خوانند .»


ب- منوچهر :
در عنوان« در آگاه شدن منوچهر از كار زال و رودابه » در شرح رسيدن سام و هم راهان به دربار آمده چنين آمده است :



«سوي بارگاه منوچهر شاه
به فرمان او برگفتند راه
منوچهر چون يافت ز او آگهي
بياراست ايوان شاهنشهي
ز ساري و آمل بر آمد خروش
چو درياي جوشان بر آمد به جوش »



در پادشاهي بهمن اسفنديار در كين خواستن بهمن از بهر خون اسفنديار ،بهمن در خطاب با سران سپاه و بخردان چنين گفته است :


«منوچهر با تور و سلم سترگ
بياورد از آمل سپاهي بزرگ
به چين رفت و كين نياز بازخواست
ز كشته زمين كرد و با كوه راست »
از منابع ديگر :

در تاريخ بلعمي ذكر گرديده است :

« ]افراسياب[ به حرب منوچهر آمد و منوچهر با وي حرب كرد و خود چند بار منوچهر را بكشت و او را اندر زمين طبرستان به حصار كرد و سپاه گرداگرد وي فرود آورد و چند سال گرد طبرستان اندر نشسته بود با تركان و منوچهر به زمين طبرستان به شهري كه نامش آمل است به حصار بود ... ملك افراسياب با همه ي سپاه ترك بر در طبرستان ده سال بنشست و ملك منوچهر با سپاه خويش همه به آمل بود .»


در مروج الذهب اشارت رفته است :
« گويند منوچهر وقتي در جنگ افراسياب ترك شكست خورد به كوهستان طبرستان رفت و حصاري شد . سپس باز گشت و با افراسياب ترك پيكار كرد و عراق را گرفت ....»


در مجمل التواريخ آمده است :
« پس يك راه افراسياب با سپاهي بي اندازه بيامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غايب بودند و بر آخر صلح افتاد بر تير انداختن آرش و از قلعه آمل با عقيه مزدوران.» در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار پس از بيان وقايع ميان افراسياب و منوچهر تا آن جا كه به قرار تير اندازي آرش گرديد ، ثبت افتاده :


« بعد مصالحه منوچهر و افراسياب ، كوره رويان پديد شد و عمارت آن حدود رفت و شاه منوچهر مقام به طبرستان ساخت و چنانكه رفت حد هاي او پديد آورد .»
در تاريخ رويان در همين مقام ذكر شده است :


« القصه بعد از آنكه افراسياب و منوچهر با هم صلح كردند سبب آنكه مدت 12 سال در آنجا مقيم بود ، عمارت رويان و آن نواحي با ديد آمد . از آنجا فال گرفت و آن نواحي را عمارت فرمود و در طبرستان مقام ساخت ، و آن را حدود معين كرد .»


در اين جا بيان اين نكته لازم است كه مورخان را در باب هم زمان بودن منوچهر و افراسياب اختلاف است . در پاره اي از منابع مانند تاريخ طبري و تاريخ بلعمي و سني ملوك الارض و مروج الذهب اين دو را هم زمان ذكر كرده اند و در پاره اي ديگر چون شاه نامه و غررالسير و تاريخ گزيده وقايع افراسياب پس از مرگ منوچهر درج گرديده است .

***
در شاه نامه نام مازندران يا نام شهري از شهر هاي تبرستان به صورتي كه وابستگي آن شهر را به مازندران برساند ، به هيچ روي با هم نيامده است . در اين جا با استناد به منابع ، اشارت به دو مازندران يكي در شرق و ديگري در غرب ايران مي رود كه مراد فردوسي در شاه نامه گاه يكي و گاه ديگري از اين دو بوده است .


الف- مازندران مغرب :
قديمي ترين منبع عهد اسلامي موجود كه تعريف اين مازندران در آن به چشم مي خورد ، مقدمه ي شاه نامه ي ابومنصوري است. در اين مقدمه در ذكر هفت كشور ( هفت اقليم ) آمده است :


« آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاور خواندند و شام و يمن را مازندران خواندند و عراق و كوهستان را شورستان خواندند و ايران شهر را از روذ آمويست تا روذ مصر و اين كشور هاي ديگر پيرامون اويند و از اين هفت كشور ، ايران شهر بزرگوارتر است به هر هنري و آن كه از سوي باختر است ، چينيان دارند و آن كه از سوي راست اوست هندوان دارند و آن كه از سوي چپ اوست تركان دارند و ديگر خزريان دارند و آن كه راست تر بربريان دارند و از چپ روم ، خاوريان و مازندرانيان دارند و مصر گويند از “ مازندران “ است . اين ديگر همه ي ايران زمين است . از بهر آن كه ايران بيشتر اين است كه ياذ كرديم.»

شاه نامه ي ابومنصوري از مهم ترين منابع شاه نامه ي فردوسي بوده است ؛ بنابراين ترتيب اماكن در شاه نامه ي فردوسي نيز بايد به صورتي كه در شاه نامه ابومنصوري ذكر گرديده ، مطابق باشد كه از آن جمله مازندران مغرب است و چون اصل شاه نامه ي ابومنصوري در دست نيست ، نمي توان دانست در اين كتاب از مازندران مغرب چگونه ياد شده است .

در مجمل التواريخ در ذكر پادشاهي فريدون مذكور است :


« فريدون،قارن كاوه را به چين فرستاد تا كوش پيل دندان را بگرفت. بعد از آن به مازندران مغرب رفت و كروض ، شاه آن را بگرفت .»


ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان نوشته است :
« و مازندران (در جنوب بحر خزر ) محدث است ، به حكم آن كه مازندران به حد مغرب است و به مازندران پادشاهي بود ، چون رستم زال آن جا شد و او را بكشت . »


مرعشي در كتاب خود چنين ذكر نموده است :
« اسم مازندران محدث است ، زيرا كه مازندران در زمين مغرب است .»
ملك حسين سيستاني در احياءالملوك گفته است :

« رفتن كاوس به مازندران و گرفتارشدن كاوس و پهلوانان ايران و توجه رستم از سيستان به جانب مازندران ايران و گشودن عقده هاي هفت خوان به سر انگشت پهلواني ، از آن مشهور تر است كه محتاج بيان باشد و به اعتقاد بنده اين مازندران كه مشهور شده ، نه اين است ؛ بلكه مازندران ناحيه اي است در بلاد شام ،‌زيرا كه اين مازندران كه در طبرستان واقع است مكان فريدون و منوچهر است . »

ب- مازندران مشرق :
مسعود سعد سلمان (438-515 هـ . ق )در قصيده اي به مطلع :


آن ترجمان غيب و نماينده ي هنر
آن كز گمان خلق مر او را بود خبر


كه در مدح عميد ابوالفرج نصر بن رستم -صاحب ديوان هندكه از امراي بزرگ زمان وي و حكم ران مشهور لاهور بود- چنين گفته است :


رستم به كارزار يكي ديو خيره كشت
اين اند سال به مازندران گذر
پيكار نصر بن رستم با صد هزار ديو
هر روز تا شب است و ز هر شام تا سحر
آن ديو بد سپيد و سياهند همه
هست اين زمين هند ز مازندران بتر


در بيت نخست تصريح رفته كه نصر بن رستم چند سال در مازندران گذر داشت و چون وي حكم ران شهر لاهور و صاحب ديوان هند بود ، بايد مازندران را منطقه اي در مشرق پنداشت كه لاهور جزو آن است . در بيت دوم شرح پيكار نصر بن رستم با ديوان شرح اين مازندران رفته است . شاعر در اين قصيده به سهو داستان رستم و ديو سفيد را كه مربوط به خان هفتم رستم در مازندران مغرب است ،‌به مازندران هند مربوط دانسته ، ميان رستم دستان و نصر بن رستم مقايسه اي برقرار كرده است و نتيجه گرفته كه اين رستم از آن ، پهلوان تر و اين زمين هند يا مازندران فعلي از مازندران آن عهد ، بدتر است .


هم چنين مسعود سعد سلمان قصيده ي ديگري در مدح سپه سالار محمد خاص ، از عميدان و محتشمان زمان ، بدين مطلع دارد كه در آن نيز ذكر مازندران هند به ميان است :

دولت خاص خاصه زاده شاه
رايت فخر بركشيده به ماه

در اين قصيده در ابياتي كه از آن نقل مي افتد ، دشت مازندران كه به قرينه ي ذكر هندوستان و آبادان شدن آن جا به كوشش محمد خاص ، در همان حدود واقع و جزو هند بوده است ، چنين توصيف شده است :


كشت پيدا نبود و هر منزل
بود انبارهاي كوفته كاه
دشت مازندران كه ديو سپيد
در وي از بيم جان نكرد نگاه
گرمي او نبرده بوي نسيم
خشكي او نديده روي سياه
روزي بودي كه صد تن كاري
اندر او گشتي از سموم تباه
شد بهشت برين به دولت او
حوض كوثر شد اندرو هر چاه
ره چنان شد زآب كاندر وي
حاجت آمد سپاه را به شتاه


با اندك تأمل در اين ابيات توان دريافت كه اين مازندران آن منطقه از هند بوده كه محمد خاص بر طبق فرمان بدان جا رفته بود .


دكتر كيا در نامه ي « شاهنامه و مازندران » خويش چنين نوشته اند :
« وصف اين مازندران كه در هندوستان يا نزديك آن بود ، مازندراني را كه كاوس در آن گرفتار شد ، به ياد مي آورد . در دينكرد هم در خلاصه ي فصل بيستم سوتگر نسك اوستا ، آن جا كه سخن از لشگر كشي فريدون به مازندران است آن سرزمين را در هندوستان يا نزديكي هاي آن مي يابيم . زيرا كه فريدون و مازندراني ها در دشت پيشانيكس ( پيشانيه ) به هم مي رسند و نويسنده بندهشن مي گويد كه اين دشت در كابلستان است . »
***

از بخش هاي جالب و مهم شاهنامه يكي جنگ كيكاوس در مازندران است كه قهرماني ها و دلاوري هاي رستم در اين واقعه ظهور مي يابد ، داستان هفت خوان و كشته شدن ديو سپيد به دست رستم مربوط بدين موضوع است . كيكاوس پس از كيقباد بر اريكه شاهي تكيه زد و جهانيان اطاعتش را گردن نهادند . و راه شهرياري بر وي هموار شد . روزي در گلشن زرنگار با سران مملكت و پهلوانان به باده گساري نشسته بود . ديوي رامشگر از سرزمين مازندران مغرب به پيش ........................ دار مي رود و بار مي خواهد تا نزد شهريار برود و براي وي سرود بخواند . سرانجام او در اين كار موفق مي شود :


همي خورد باده همي گفت شاه
در او خيره مانده سران سپاه
چو رامشگري ديو زي ........................ دار
بيامد كه خواهد بر شاه بار
چنين گفت كز شهر مازندران
يكي خوش ندارم ز رامشگران
اگر در خورم بندگي شاه را
گشايد بر تخت خود راه را
برفت در ........................ سالار بار
بيامد خرمان بر شهريار
بگفتش كه رامشگري بر درست
ابا بر بط و نغز و رامشگر است
بفرمود تا پيش او تاختند
بر رود سازانش بنشاختند
به بر بط چو بايست بر ساخت رود
بر آورد مازندراني سرود
كه مازندران شهر ما ياد باد
هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گل است
به كوه اندرون لاله و سنبل است
هوا خوشگوار و زمين پرنگار
نه گرم نه سرد و هميشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندورن
گرازنده آهو به راغ اندرون
هميشه نياسايد از جست و جوي
همه ساله هر جاي رنگ است و بوي
گلاب است گويي به جويش روان
همي شاد گردد ز بويش روان
دي و بهمن و آذر و فرودين
هميشه پر از لاله بيني زمين
همه ساله خندان لب جويبار
به هر جاي باز شكاري به جاي
سراسر همه كشور آراسته
ز دينار و ديبا و از خواسته
بتان پرستنده با تاج و زر
همان نامداران زرين كمر
كسي كاندر آن بوم آباد نيست
به كام از دل و جان خود شاد نيست


كيكاوس چون اين بشنيد چنان در دل و جانش اثر بخشيد كه عزم گشودن مازندران را جزم كرد و در حالت سرخوشي از جم و ضحاك و كيقباد سخن گفت و فرّ و بخت و نژاد خود را از ايشان برتر دانست :


من از جم و ضحاك و از كيقباد
فزونم به بخت و به فرّ و نژاد
فزون بايدم نيز از ايشان هنر
جهانجوي بايد سر تاجور


چنانكه ملاحظه مي شود ، بنا به گفته فردوسي محرك اصلي كيكاوس در رفتن به جنگ مازندران ، سرود ديو رامشگر مازندراني بود . چون بزرگان و سران سپاه از تصميم كيكاوس وقوف يافتند ، اين رأي را نپسنديدند و سخت به انديشه فرو رفتند و از خطري كه در اين جنگ احساس مي كردند ، به هراس افتادند و آن را نتيجه ي فريب و اغواي ديو دانستند .


پس از آن طوس به مهتران گفت : چاره آنست كه سواري به نزديك زال فرستيم و از او بخواهيم كه بدين سو بيايد و شاه را از اين انديشه ي اهريمني بازگرداند و سواري ره به نيمروز گسيل كردند .


زال آن شب را به انديشه به پايان آورد و روز بعد عازم درگاه شد و چنين گفت :


چنين گفت كاي پادشاه جهان
سزاوار تختي و تاج مهان
شنيدم يكي نو سخن بس گران
كه شه دارد آهنگ مازندران
ز تو پيشتر پادشه بوده اند
مر اين را هرگز نپيموده اند
منوچهر شد زين جهان فراخ
از او مانده ايدر بسي گنج و كاخ
همان زَ و ابانوذر و كيقباد
چه مايه بزرگان كه داريم ياد
ابا لشگر گشن و گرز گران
نكردند آهنگ مازندران
كه آن خانه ي ديو افسونگر است
طلسم است و در بند جادوگر است
مر آن بند را هيچ نتوان گشاد
مده مرد و گنج و درم را به باد
مر آن را به شمشير نتوان شكست
به گنج و به دانش نيايد به دست
گرين نامداران ز تو كهترند
چو تو بندگان جهان داورند


با اين همه كيكاوس همچنان بر تصميم خود باقي بود و اين همه اندرز بي اثر ماند و زال بدون اخذ نتيجه از اندرزهاي خويش ، دربار كيكاوس را ترك گفت و كيكاوس ، ايران را به ميلاد سپرد و خود با سپاهي گران راهي مازندران شد و نبرد با مازندرانيان را آغاز كرد . اين مازندران همان مازندران مغرب است كه تفصيل آن در شماره ي گذشته آمد و سرزمين هاي شام و يمن و به قولي قسمتي از مصر را در ميان داشت و اينك دلايل دعوي :


1- اين مازندران به هيچ روي قابل انطباق با طبرستان يا مازندران واقع در شمال تهران نيست ، زيرا طبرستان چنان كه در شماره هاي گذشته مقاله ، مذكور افتاد نشستنگاه فريدون و منوچهر پيشدادي بوده است و در اين باب به تفصيل سخن رفت و حال آنكه در شاهنامه آمده كه اين دو پادشاه هرگز قصد مازندران نكردند :


كه جمشيد با تاج و انگشتري
به فرمان او ديو و مرغ و پري
ز مازندران ياد هرگز نكرد
نجست از دليران ديوان نبرد
فريدون پر دانش و پر فسون
مر اين آرزو را نبد رهنمون
منوچهر كردي بدين پيش دست
نكردي بدين همت خويش پست


2- بيت ديگر از اين ابيات ، صريحاً جهت اين مازندران را در مغرب نشان مي د هد . چون كيكاوس و سپاهيان در مسير خود به كوه « اسپروز » رسيدند و آن جا خيمه زدند و اين كوه در مغرب قرار دارد :


همي راند كاؤس لشگر فروز
بزد گاه بر پيش كوه اسپروز


كوه اسپروز همان كوه غربي ايران است كه يونانيان زاگرس مي ناميده اند . و ذكرش در بند هش درج است . استاد پور داود در مقاله ي « اسامي خاص در آبان يشت » در بيان اين كه « بو‌ ري » در اوستا همان وطن اصلي ضحاك همان بابل است ، از كوه اسپروز نيز ياد كرده است :


« كوير ينت همان است كه الحال موسوم است به « كرند » اين قصه ي كوچك در جايي كه ضحاك فديه نثار فرشته ي هوا نمود در بالاي كوهي واقع است كه ميان بابل و ايران حايل است و نزديك به «بوري » وطن اصلي ضحاك است . همان كوهي كه در بند هش در فصل 12 در فقرات 29 و 36 « اسپروچ » و در شاهنامه « اسپروز » ناميده شده است . يونانيها آن را زاگرس ( Zagras ) خوانده اند .


پورداود همچنين در يسنا در مقاله ي « چيچست » در تعريف اين درياچه گفته است :


« در فر گرد 12 پاره 36 آمده : كوه اسپروچ از ور درياچه چيچست تا به پارس كشيده شده است . »


درياچه ي چيچست همان درياچه ي اروميه است و كوهي كه آن درياچه را به پارس وصل مي كند ، همان رشته كوه زاگرس است .

چنان كه در اين داستان در شاهنامه ذكر شده است ، كيكاوس بر اثر جادوي ديو سپيد در اين نبرد شكست يافت و زنداني شد تا آنكه رستم براي نجات او راهي مازندران گرديد و پس از هفت ماجراي پر خطر كه به هفت خوان معروف است ، ديو سپيد را بكشت و شاه را رهايي بخشيد و او را ياري داد تا ديوان آن سرزمين را مغلوب و منكوب سازد .

رستم در اين ماجرا چون از نيمروز به راه افتاد ، پس از آنكه چهار خوان را ( در پهنه ي پرخطر كوير لوت ) پشت سر گذاشت ، در خوان پنجم به كوه اسپروز يعني محلي كيكاوس نبرد را با مازندرانيان از آنجا آغازكرده بود ، رسيد . رستم در اين محل اولادفرماندار بخشي از مازندران غرب را با كمند به درخت ببست و وارد شهر مازندران جهت نبرد با ارژنگ ديو شد . اين نبرد واقعه ي خوان ششم است . پس از كشتن ارژنگ ديو ، رستم بار ديگر به اسپروز بازگشت و اولاد را از بند بگشاد .


همين اسپروز است كه افراسياب چون از كيخسرو شكست يافت و يارانش بپراكندند ، خود از بيم جان به آنجا رفت و از طريق درياي زره رهسپار گنگ دژ در البرز قفقاز گرديد و چون بدانجا رسيد ، ايمن بخفت .

در باب نشاني « زره » به اعتقاد پيشينيان در جايي قرار داشته كه در دست چپ مصر و در دست راست بربروها ماوران در پيش رو واقع بوده است .
3- دربيتي از ابيات به روشني بيان شده كه كيكاوس در سفر مازندران ، در جايي كه آفتاب پنهان مي شود يعني در مغرب قرارگاه ساخت :

به جايي كه پنهان شود آفتاب

بدان جايگه ساخت آرام خواب

مبدأ حركت كيكاوس به موجب شاهنامه ، اسطخر فارس بود كه سمت پاي تختي داشت و اين بيت مؤيد اين حقيقت است كه مسير كيكاوس از شرق به غرب يعني به طرف مازندران بوده است:

نشستنگه آن گه به اسطخر بود
كيان را بدان جايگه فخر بود

و در جايي ديگر :

يكي كاخ كشواد بد در صطخر
كه آزادگان را بدان بود فخر

4- از جمله اماكني كه در مازندران در داستان كيكاوس در شاهنامه نامش به چشم مي خورد ، شهر نرم پايان است ، لكن محل اين شهر در اين داستان معلوم نيست . نام اين شهر د افسانه ي اسكندر نيز در داستانهاي مربوط به مغرب ذكر گرديده است ، و در اين داستان مقام سخن نشان مي دهد كه اين شهر مغربي جزء مازندران است و نتيجه آنست كه اين مازندران در مغرب واقع بوده است .


كيكاوس پس از نجات يافتن از بند ديوان به وسيله ي رستم ، نامه اي جهت شاه مازندران كه در شهر نرم پايان بود نوشت و آن را به فرهاد پهلوان داد تا به وي برساند . فرهاد نامه را در شهر نرم پايان به شاه مازندران رساند و شاه مازندران مفاد آن را نپذيرفت تا آخر داستان ....

نام شهر نرم پايان چنان كه اشارت رفت در افسانه ي اسكندر در شاهنامه نيز درج آمده و در ضمن بيان كارهاي اسكندر در مغرب اشارت رفته كه وي بدان شهر نيز رفته است .

اسكندر از حبشه وارد شهر نرم پايان و از آن جا به هروم يا سرزمين يونان رفت و چوه حبشه و هروم در مغرب افتاده اند پس محل شهر نرم پايان بي گمان در مغرب است و چون اين شهر جزء مازندراني است كيكاوس بدانجا لشگر كشيد ، نتيجه آن مي شود كه اين مازندران در مغرب واقع بوده است .


5- در تاريخ زين الاخبار گرديزي تصريح رفته كه اين مازندران همان يمن است . تأليف اين كتاب را حدود سال هاي 443-422 هجري دانسته اند . يعني اين كتاب پس از 27 سال پس از مرگ فردوسي فراهم آمده است و مي توان احتمال داد كه پاره اي از مآخذ گرديزي همان مأخذ شاهنامه بوده است . در زين الاخبار در ضمن بيان احوال كيكاوس چنين سخن رفته است :


« ... و به زمين مازندران رفت و حرب كرد با سمر بن عنتر ، بيشتر از سپاه كيكاوس بمردند و بر وي جادو كردند و او را بگرفتند و اندر چاهي بازداشتند ... پس خبر ايشان به رستم دستان رسيد و رستم با دوازده هزار مرد مسلح تمام بر اشتران نجيب نشستند و از سيستان برفتند و بيابان بگذاشتند و از راه دريا به مازندران آمدند كه او را يمن گويند . »

6- ابن اسفنديار گفته كه مازندران به حد مغربست و به مازندران ، پادشاهي بود كه رستم او را بكشت ( اصل قول وي در شماره ي پيشين ذكر گرديد )

7- ملك حسين سيستاني نيز كه در سده ي يازدهم هجري مي زيسته ، مازندراني را كه كيكاوس بدانجا لشگر كشيد در بلاد شام دانسته است . ( اصل قول وي در شماره ي پيشين ذكر گرديد.)

مؤيد مطالب گذشته ، اين كه بر طبق تعريفي كه درباره ي حدود ايران شهر در مقدمه ي شاهنامه ي ابومنصوري ذكر گرديده و در شماره ي قبلي مقاله ، درج افتاده است ، مازندران شمال تهران پيوسته جزء ايران شهر بوده و به تقريب در مركز آن قرار داشته و نشستنگاه فريدون و منوچهر بوده است . بنابراين اين مازندران هرگز از ايران جدا نگرديده بود تا كيكاوس بدانجا لشگر بكشد و از نو تسخير كند .

در شماره ي آتي - در آخرين قسمت - پيرامون مازندران مشرق به تفصيل اشاراتي خواهد شد .

***
دلايل وشواهدي كه محل مازندران مشرق را در شاه‌نامه در آن سو باز مي‌نماياند به شرح زير است :


1- در پادشاهي كي‌خسرو :
در داستان كاموس كشاني‌زير عنوان « كشته شدن كاموس به دست رستم » در جنگ كوه هماون در توران ، پس از كشته شدن الوا به دست كاموس داستان چنين آغاز مي شود :


تهمتن ز الوا بشد دردمند
ز فتراك بگشاد پيچان كمند
چو آهنگ جنگ يلان داشتي
كمندي و گرزي گران داشتي


بيت دوم در نسخه ي شاه‌نامه مصحح مهل به رمز « P » بدين صورت است :


چو آهنگ مازندران داشتي
كمندي و گرز گران داشتي


چنان كه بيان شد جريان اين واقعه در توران زمين در پهنه ي پشن و كوه هماون اتفاق افتاد.بيت اين نكته را مي رساند كه محل نبرد رستم و كاموس را نيز مازندران مي گفتند ؛ هر چند بيت اصيل نباشد،چون در آن صورت خواهيم گفت اين معنا‌براي تصرف كننده در بيت روشن بوده است و استناد به گفته‌ي او خواهد بود .


2- در داستان بيژن و منيژه :
در عنوان « نامه نوشتن خسرو به رستم » و دعوت از وي براي نجات بيژن ، پس از بيت

چنين كارنامه به گودرزيان
از آن ديو چهران تورانيان


در نسخه ي مصحح مكن چاپ هند به رمز « C » كه يكي از دو نسخه اي است كه مبناي كار در شاه‌نامه طبع كتابخانه ي بروخيم است ، ابياتي اضافه آمده است.در بيتي آمده كه :


به جنگ پشن هم به مازندران
چه كرد آن دلاور به گرز گران

همان‌طور كه ملاحظه شد مفهوم بيت پنجم در باب محل پشن آن است كه جزو مازندران بوده است و چون پشن در خاك توران در مشرق و شمال هند قرار داشته ، پس اين مازندران در مشرق افتاده بود.

به فرض الحاقي بودن بيت ، چيزي از ارزش آن كاسته نمي شود و براي تعيين محل مازندران‌قابل استناد است ، زيرا اين بيت نزد سراينده - خواه فردوسي و خواه ديگري - مسلم بوده كه پشن جزو مازندران مشرق بوده است .

3- در ذكر سگ‌سار و مازندران :

در شاه‌نامه نام سگ‌سار و مازندران با هم هم‌راه است . بنابراين اگر سگ‌سار در مشرق باشد مازندران نيز درهمان سو خواهد بود.
الف-در پادشاهي منوچهر در عنوان « راي زدن سام با موبدان در كار زال » در باب وصلت وي با رودابه دختر مهراب :


نه سگ‌سار ماند نه مازندران
زمين را بشوييد به گرز گران
از او بيش‌تر بد به توران رسد
همه نيكويي زو به ايران رسد


دو بيت فوق نشان مي دهد كه سگ‌سار در سوي توران واقع بود.


ب-در عنوان « گفتار اندر زادن رستم »:

در آن شهر سگ‌سار و مازندران
بفرمود آذين كران تا كران


ج-در عنوان « بر تخت نشستن نوذر » :

به سگ‌سار مازندران بود سام
نخست از جهان آفرين بود نام


د-در داستان رستم با خاقان چين در عنوان « راي زدن تورانيان از جنگ ايرانيان » آمده است :


ز بزگوش و سگ‌سار و مازندران
كس آريم با گرز هاي گران


دلايل اين‌كه سگ‌سار در مشرق واقع بوده است :
اول:در مجمل التواريخ در شرح پادشاهي فريدون آمده است :
« پس از هندوان ، مهراج فرياد خواست از دست سگساران ، پادشاه ، سام را بفرستاد و كار مهراج تمام كرد و بازگرديد بمراد.»
اين قرينه تأييدي بر وجود مازندران در شمال هند چنان‌كه به جاي خود بيان شد، تواند بود .


دوم:در شاه‌نامه در داستان كاموس كشاني ، در عنوان « فرستادن افراسياب خاقان و كاموس را به ياري پيران » چنين آمده :


ز سقلاب چون كُندُر شير مرد
چو بيورد كاتي سپهر نبرد
چو غر چه ز سگ‌سار و شنگل ز هند
هوا پر درفش و زمين پر پرند
چغاني چو فرطوس لشگر فروز
گهار گهاني گو گردسوز
شميران شگني سرافراز دهر
پراكنده بر نيزه و تيغ و زهر


مكان‌هايي كه در اين گفتار آمده اعم از اين كه جزو خاك توران باشد چون سقلاب و چغانيان و يا در جوار توران قرار داشته باشد،چون هند و شنگان ، جملگي در مشرق واقع اند كه از آن جمله سگ‌سار است.بدين موجب مازندران نيز در مشرق قرار داشته است .


پس به روشني به ثبوت مي رسدنظر كساني كه مراد از سگ‌سار را در شاه‌نامه سنگ‌سر مي دانند و مازندران را نيز پهنه ي تبرستان مي دانند مطلقاً رويي در صواب ندارد.صرف نظر از همه‌ي دلايل،شواهد و قراين كه به جاي خود گذشت،بزرگي،وسعت و پهناوري بي نهايت مازندران مذكور در شاه‌نامه كجاو اين پهنه ي محدود و محصور و معين تبرستان كجا!؟


4- در ذكر كرگ‌سار و مازندران :
در شاه‌نامه كرگ‌ساران نيز مانند سگ‌ساران با نام مازندران يك جا ديده مي شود . بدين قرار هرگاه ثابت شود كه كرگ‌ساران در مشرق واقع بوده است،روشن خواهد شد كه مازندران نيز در آن سو قرار داشته است .
موارد ذكر كرگ‌ساران و مازندران با هم :


الف-در پادشاهي منوچهر،در عنوان « پادشاهي دادن سام زال را» سام با بزرگان گويد :


سوي كرگ‌ساران و مازندران
همي راند خواهم سپاهي گران


ب- در پادشاهي منوچهر در عنوان « آمدن سام به نزد منوچهر » :

پس از كرگ‌ساران و جنگ آوران
وزان نرّه ديوان مازندران

ج- در پادشاهي منوچهر در عنوان « رفتن سام به جنگ مهراب » :

ز مازندران هديه اين ساختي
هم از كرگ‌ساران بدين تاختي

د- در پادشاهي منوچهر ، در عنوان « رفتن زال به رسولي نزد منوچهر » :
همه كرگ‌ساران و مازندران
به تو راست كردند به گرز گران

دلايل در مشرق قرار داشتن كرگ‌ساران :
نخست:در پادشاهي منوچهر ، در عنوان « رسيدن زال به نزديك سام » و شرح وصلت زال با رودابه -دختر مهراب- و سين‌دخت- مادر رستم - ذكر شده‌كه سام در سيستان بزمي بزرگ به پا كرد، سپس از سيستان به كابل و از آن‌جا به كرگ‌ساران و مازندران رسيد .اين نتيجه به دست مي آيد كه كرگ‌ساران و مازندران در مشرق و شمال شرقي سيستان واقع بوده است .

دوم : در مجمل التواريخ در شرح پادشاهي نوذر آمده است :
« سپاه بر وي بشوريد و او را بخواستند تا سام نريمان بيامد و كار به نيكو ترسان كرد ، چون سام بر كرگ‌ساران باز رفت ، افراسياب روي به زمين ايران نهاد و همين وقت سام به هندوستان بمرد و زال آن‌جا رفت و نوذر با افراسياب حرب كرد و گرفتار شد و افراسياب گردنش بزد به خون تور ، و جدش ايران بگرفت و بزرگان ايران زمين و عجم سوي زال رفتندبه سيستان.»


در اين قول تصريح است كه سام به كر گ‌ساران رفت و به هندوستان بمرد.پس كرگ‌ساران و به تبع آن مازندران‌در حدود هند افتاده بود .
مؤيدگفته اين كه در شاه‌نامه كه اين جريان در باب نوذر و كمك سام به وي مشروح تر و مفصل تر بيان شده ، بازگشت سام را به مازندران ذكر كرده است نه به كرگ‌ساران:


بشد سام يل به مازندران
نبد دشت پدا كران تا كران

و اين نكته چون با روايت مجمل التواريخ برسنجيده شود معلوم خواهد شد كه كرگ‌ساران و مازندران در حدود شمال هند كه شرق زابلستان مقر سام است،قرار داشته است.


سوم: در پادشاهي كيكاووس به هنگامي كه وي سرگرم نبرد هاماوران بود در تاخت افراسياب به ايران وي از راه كرگساران سپاه بياورد . چون افراسياب در توران در مشرق مستقر بود پس بايد كرگساران نيز در مشرق قرار داشته باشد .

چهارم : در داستان بيژن و منيژه در عنوان « ديدن كي‌خسرو و بيژن را در جام گيتي نماي » تصريح رفته كه كرگ‌ساران در توران واقع است:


به هر هفت كشور همي بنگري
كه آيد ز بيژن نشاني پديد
سوي كشور كرگ‌ساران رسيد
به فرمان يزدان مر او را بديد
سوي گيو كرد آن‌گهي روي شاه
بخنديد و رخشنده شد پيش‌گاه
كه بيژن به توران بند اندر است
زوارش يكي نام‌ور دختر است


بدين موجب مازندران نيز در آن حدود واقع بوده است .

پنجم:در پادشاهي گشتاسپ ، در داستان ارجاسب سالار تركان و نواده‌ي افراسياب با گشتاسپ :


به توران زمين اندر آرم سپاه
كنم كشور كرگ‌ساران تباه


بيت صراحت دارد كه كرگ‌ساران در توران يعني مشرق واقع بود .


5- در داستان منوچهر :
آگاه شدن منوچهر از كار سام و زال و خواندن آن دو را به حضور و نواختن زال را و پادشاهي دادن سام ، زال را و بازگشتن سام از زابلستان .


اين ماجرا در غرر السير ثعالبي و شاهنامه ي فردوسي درج است كه در غرر السير بسيار كوتاه و در شاهنامه مبسوط و مفصل و بسيار هنرمندانه است . در غررالسير ذكر گرديده كه پس از پايان كار سام به هند رفت در حالي كه در شاهنامه آمده است كه به سوي كرگساران و مازندران رفت . اين نكته ي مهم دليل بر آن است كه كرگساران و مازندران در هند واقع بوده است .
به موجب همه ي قرائن چنين بر مي آيد كه سگسار در شمال و كرگسار در جنوب آن و مازندران در مشرق اين هر دو و متصل به هم افتاده بوده است و حد مشترك سگسار و كرگسار به هر دو نام خوانده مي شده است .


در ديوان شاعراني چون منوچهر و ناصر خسرو اشاراتي در باب مازندران مشرق شده است :
الف - منوچهري : منوچهري دامغاني از شاعران بنام نيمه ي اول قرن پنجم هجري در مدح منوچهر بن قابوس وشمگير قصيده‌اي دارد كه با ذكر مازندران آغاز شده است :


بر آمد ز كوه ابر مازندران
چون مار شكنجي و ماز اندر آن
بسان يكي زنگي حامله
شكم كرده هنگام زادن گران
همي زاد اين دختر سر سفيد
چو پيران فرتوت پنبه سران
...
چو گويي به باغ اندر آن روز برف
صف ناژ بود و صف عرعران
...
چنان كارگاه سمرقند شد
زمين از در بلخ تا خاوران

مفاد اين‌بيت‌ها به تلخيص آن است كه ابر مازندران از كوه برخاست،برف باريدن گرفت و همه جا را پر كرد،زاغان روي برف ها نشسته اند و زمين را از در بلخ تا خاوران چنان برف فرا گرفته است كه همه جا يك‌سره سفيد شده است .
در اين ابيات ذكر « از در بلخ تا خاوران » مسير برف ريز را نشان مي دهد . چون خاوران همان‌طور كه در نقشه هاي جغرافيايي ديده‌مي شود در مغرب بلخ افتاده است ، مسير ابر مازندران نيز به ضرورت از مشرق به مغرب بوده است‌كه هم‌چنان برف مي باريد و پيش‌مي رفته است . چنين ابري تنها از كوه‌هاي مازندران‌مشرق به بلخ خيلي نزديك است و مي تواند بلند شود،به سوي مغرب حركت كند و از بلخ به سوي مغرب همه جا برف بريزد تا به خاوران بريزد، چون « از » براي ابتدا و « تا » براي انتهاست .
گفت كساني كه مازندران را در اين قصيده همان‌تبرستان مي دانند به هيچ روي موجه نمي نمايد . بدين دلايل :


1- اگر ابر از تبرستان بر خيزد جهت آن در برف ريزي ، عكس جهتي خواهد بود كه در قصيده آمده است و بايد از غرب به شرق حركت كند . هم چنين لازم مي آيد كه اين ابر از تبرستان تا خاوران برسد . در مناطق و شهر هاي واقع در مسير مانند دامغان،شاه‌رود،جاجرم، اسفراين،قوچان و غيره نبارد ، چون در قصيده قيد شده است كه اين ابر « از در بلخ تا خاوران » را سفيد كرده است . اضافه بر آن فاصله ي ميان تبرستان و بلخ به قدري زياد است كه معقول نيست گفته شود ابري كه در بلخ مي بارد از تبرستان بر آمده است . (برخلاف مازندران مشرق كه به بلخ خيلي نزديك است . )


2- به عهد منوچهري ، مطلقاً تبرستان را مازندران نمي‌گفته اند و اين نام براي تبرستان در هيچ يك از منابع قديمي نيامده است .
از قرن ششم به بعد تبرستان را مازندران مي گفته اند . بر خلاف مازندران مشرق كه چنان كه گذشت نامش در شاه‌نامه و ديوان مسعود سعد درج است . اين كه مي گويند به مناسبت نام ممدوح - منوچهر بن قابوس - كه در اين حدود ( جرجان و تبرستان ) پادشاهي داشته ، مازندران بر تبرستان قابل انطباق است ، وجه معقول نمي تواند باشد،چه‌ منوچهري ملزم به رعايت چنين نكته اي نبوده است و گرنه مسمط معروف


خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است
باد خنك از جانب خوارزم وزان است

را در مدح سلطان مسعود غزنوي مقيم غزنين نمي ساخت ؛ چون اين قصيده را با ذكر خوارزم آغاز كرده است .
منوچهري در ديوان خود از كوه‌هاي تبرستان نيز ياد كرده است،اما آن جا را پيرو ارباب تواريخ و مسالك آن عهد ، كوه قارن نام نهاده است :
برآمد زاغ رنگ و ماه پيكر
يكي ميغ از ستيغ كوه قارن

ب- ناصر خسرو : حكيم ابو معين ناصر بن خسرو قبادياني از سرايندگان،نويسندگان و دانشمندان صاحب شهرت قرن پنجم است . وي در بازگشت از سفر هفت ساله ي خويش از مصر،عراق و حجاز وارد بلخ شد و آشكارا در انديشه‌ها و عقيده‌هاي اسماعيلي شروع به تبليغ كرد و با عالمان آن حدود مباحثاتي را آغاز نهاد . چيزي نگذشت كه فقيهان متعصب سني مذهب به دشمني اش بر خاستند و حاكمان سلجوقي نيز آزارش را كمر بستند.وي به ناچار مدتي را متواري و فراري بود.سرانجام در حدود 456 در دره يمگان ولايت بدخشان در مازندران مشرق رفت و بيش از بيست سال بماند و تربت او نيزآن جا قرار دارد . وي در بيان گرفتاري ها و احوال خويش سخناني مؤثر و اندوه زا سروده،آن جا اشاره به محل انزواي خود يعني يمنگان و مازندران كرد :

دوستي عترت و خانه ي رسول
كرد مرا يمگي و مازندري

نيز :
برگير دل ز بلخ و بنه ز بهر دين
چون من غريب و زار به مازندران درون

و ايضاً :
از اين گشته اي گر بداني تو بنده
شه شرقي و مير مازندري را

و نيز :
سام نريمان كو رستم كجاست
پيش‌رو لشکر مازندران

در هيچ سندي بر نيامده كه ناصر خسرو ، از يمگان به مازندران تبرستان رفته است و اصولاً چنين سفري براي او كه عاملان متعصب سلجوقيان حنفي مذهب در تعقيبش بوده اند،امكان نداشت و مقدورش نبود كه بتواند از يمگان در دورترين نقطه ي افغانستان به مازندران سفر كند و جان به سلامت برد . بنابر اين بدون اندكي ترديد مراد از مازندران در اين مقام همان مازندران مشرق است .


منابع و مآخذ

- احياء الملوك . سيستاني،ملك شاه حسين بن ملك غياث الدين، به كوشش منوچهر ستوده ، تهران: 1344

- اشكانيان . دياكو نوف ، م . م ، ترجمه كريم كشاورز ، تهران: 1344

- تاريخ بلعمي. بلعمي ، محمد بن محمد ،به كوشش محمد تقي بهار ، تهران: 1341

- تاريخ رويان . اولياء الله آملي ، به كوشش منوچهر ستوده ، تهران: 1348

- تاريخ طبرستان . ابن اسفنديار ، محمد بن حسن ، به كوشش عباس اقبال آشتياني ، تهران ، 1320

- تاريخ طبرستان و رويان و مازندران . مرعشي سيد ظهير الدين به كوشش محمد حسين تسبيحي ، تهران: شرق، 1345

- ديوان منوچهري دامغاني . به كوشش محمد دبير سياقي،تهران: 1326
ديوان ناصر خسرو . به كوشش حاج سيد نصرالله تقوي ، تهران: 1335

- شاهنامه . تهران : بروخيم ، 1313 - 1315 ش

- شاهنامه. مسكو ، 1966 - 1971 م

- شاهنامه و مازندران . كيا ، صادق و سخنراني هاي نخستين دوره جلسات سخنراني و بحث درباره ي شاهنامه ي فردوسي، 1350

- غررالسير.ثعالبي ، ابو منصور ، به كوشش زتنبرگ ، 1963 م

- مازندران و استر آباد . رابينو ، هـ . ل ، ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني ، تهران: 1336

- مروج الذهب . مسعودي ، علي بن حسين ، ترجمه ي ابوالقاسم پاينده ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1344

- مسالك و ممالك ( ترجمه ) . اصطخري ، ابواسحق ابراهيم بن محمد ، به كوشش ايرج افشار ، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1340

- مقدمه ي شاهنامه ابومنصور عبدالرزاق ، هزار سال نثر پارسي ، به كوشش كريم كشاورز ، تهران: جيبي ، 1345
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 13:38  توسط علی  | 

گويش مازندراني زبان خدايان بود!

درويش علي کولاييان گويش مازندراني زبان خدايان بود!    

  تاريخ اقوام مختلف سرزمين ايران ، اقوامی که به يکديگر پيوند خورده اند و ايراني نام گرفته اند، چندان شناخته شده نيست. در کار تاريخ نگاري ما غفلتي بزرگ، همچنان به چشم مي خورد و آن کم توجهي و يا بي اعتنايي به تاريخ شفاهي  است . درمورد مازندران اين بي اعتنايي آشکارتر است.
در مازندران و در زبان مردم اين ناحيه و در ادبيات کشاورزي و دامداري اين مردم که از اعماق تاريخ شان سرچشمه مي گيرد رازهايي نهفته است . فقط کافي است که پرسيده شود ،کشت برنج در مازندران کي آغاز  شد؟ يا اين که از خود بپرسيم، گاوهاي مازندراني(گاو هاي جنگلي) که با گاو هاي ديگر در فلات ايران  تفاوت دارند ،از کجا آمده  اند؟ و يا اين که ، تمدن در مازندران  و مناطق  پوشيده از درختان در هم تنيده آن، توسط چه کساني و از کي آغاز  شده است؟ به ويژه اگر بدانيم مناطق انبوه  جنگلي  ،قبل از وفور ابزار آهني،  پذيراي تمدن و سکونت مردمي کشاورز، نبوده است  .    حتي  به کمک ابزارهاي آهني مناسب هم ، تنها کشت و کار برنج1 ، مي توانست حضور جمعيت  انبوه مردم را در مناطق درخت خيز مازندران توجيه  کند . آن طور که رايج است، مازندران گاهي تمامي طبرستان و گاهي هم نزد بعضي مردم، فقط نواحي درخت خيز و جنگلي طبرستان را شامل مي شود. اين نواحي تابستان گرم و بسيار مرطوب دارد. مردمان اين قسمت از طبرستان مانند آنان که در مناطق ييلاقي و ارتفاعات البرز زندگي مي کنند ، وارث يادگارهاي مشترک و گرانقدرفرهنگي از گذشتگان خويش اند .
 به درون مردم رفتن ، با آنان سخن گفتن و دقت کافي داشتن به اصطلاحاتي که به کار مي برند  ومشاهده نهر ها و مزارع و ابزارهاي سنتي که به کار مي برند ، همه حاوي اطلاعات مهمي است که تاريخ را نمايان تر مي کند .توجه به پاسخ هاي مردم در مقابل سوالاتي که از آنان مي شود ، پژوهشگر را به  منابع اطلاعاتي  حائز اهميت نزديک مي کند.
به خاطر دارم از يک کشاورز سالخورده ، راجع به سابقه حفريک کانال ويا يک نهر قديمي ،درمازندران  پرسيدم . آن مرد محترم اينگونه پاسخ گفت اين نهر2 از زمان حضرت آدم تا کنون  وجود داشته است!
 اين که شبکه هاي آبياري سنتي براي کشت برنج در حوزه تجن بسيار قديمي است، شکي نيست . آن نهر هم بخش مهمي از آب تجن را، در بهار و تابستان، به  برنجستاني بزرگ ،که شامل اراضي  ده ها روستا است،منتقل مي کند .
بسياري از نهرها در منطقه، داراي سابقه اي کهن تر از هر نوشته  و سند تاريخي اند . اگر در گيلان بعضي نهرها با سابقه تاريخي مشخصي شناخته مي شوند ، در مازندران، به ويژه در اطراف تجن اين گونه  نيست . اصل مازندران کهن ،يعني حوزه آبياري سنتي رود تجن ،ناحيه يي باستاني است که داراي ارتباطي نزديک باهکاتوم پيلوس (صد دروازه و يا همان دامغان ) يعني پايتخت سلوکيان و اشکانيان  بوده است . توجه دقيق به اين حقايق است که بسياري از موضوعات تاريخي مربوط به مازندران را روشن مي کند .


1-    اشارات اسطوره اي به تاريخ مازندران

 پاسخ پير مرد دهقان مازندراني در مورد سابقه نهر قديمي که پيش تر به آن اشاره شد، به واقع ارجاع مطلب از سوي او، به اسطوره بود . او به نخستين انسان يعني حضرت آدم اشاره  کرد  .اهل تحقيق مي دانند که نام آدم ابوالبشر را اسلام به پيروان ايراني خود شناساند و طوايف ايراني قبل از اسلام  ، نام و يا نام هاي ديگري را به نخستين انسان و يا نخستين شهريار خود نسبت  داده اند .مثل کيومرث ، هوشنگ و يا تهمورث و ... .به راستي کدام يک از آنان به  گفته پير مرد دهقان مازندراني  و به منظور او نزديک ترند ؟  شايد اشاره به نخستين انسان و نخستين شهريار در اين جا، اشاره به تهمورث است.
 در کتاب« نمونه هاي نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه اي ايرانيان» تاليف آرتور کريستن سن آمده است: قرائتي در دست است که نشان مي دهد تهمورث نيز در اصل ،در نظر بعضي از ايرانيان ، نخستين3 شاه به شمار مي رفته است .و در برخي از نوشته هاي نويسندگان دوره اسلامي او نخستين شاه نخستين سلسله به حساب آمده است .
در ديگر روايات اسطوره اي ايران نيز نقل مي شود که نخستين کس که فرمان  کشت برنج در طبرستان داده است ، تهمورث است .
  پژوهش در مورد  زمان آمدن فرهنگ کشت برنج به ايران و شناختن  کانون انتشار آن ، به ما کمک مي کند تا تاريخ را روشن تر ببينيم . به علاوه ظهور بودا و اين که اسطوره ها ، دوران تهمورث را بعد از ظهور يا همزمان با ظهور بودا، مي دانند ، حقايقي مهم را مطرح مي کنند .
.در اسطوره هاي مربوط به تهمورث که به شکل  روايت هاي گوناگون نقل مي شوند3 ،نام ها وبعضي اصطلاحات جلب توجه مي کند . مثل  بودا و آيين او ، بت ،هـنـد ، مرو ، طبرستان ،آمل ، سارويه ،کشت برنج در طبرستان،مهاجرت مردمان از خنـيـرس يعني اقليم مياني به اقليم هاي ديگر با  گاوهاي سرسوگ که بار بر پشتشان حمل مي  شد و اعتقاد تهمورث به آزادي مردم در انتخاب آيين و همچنين منازعه و سپس سازش تهمورث با گروهي که نام ديو به آنان اطلاق مي شود يعني آنان که خط و نوشتن را به فرمانروايي چون او تعليم مي دهند. به علاوه  مقابله او با ارجنگ ديو4 که در اسطوره بلند کيکاوس در شاهنامه  نيز از  اين ديو ياد مي شود . روايت ها، بسيارشان، پس از شناخت ويژگي هاي منطقه و شنيدن شــفاهيات مردم واقعي تر به نظر مي رسند . آن چه که در شکل اسطوره و يا افسانه است با پژوهش ممکن است به سوژه اي تاريخي بدل شود .
در اظهار نظرمستشرقين نکته اي جلب توجه مي کند . آن اعتقاد کريستن سن اســت، به اين مطلب که تهمورث، احتمالا ، قهرماني افسانه اي بود و نام او از مردمان جنوب درياي مازندران به عاريت گرفته شده است5 . اگر تعبير ما اين باشد که ، نام يک قهرمان که مورد توجه عامه بوده است ، با افسانه تخمه اروپه(اروپه نيرومند)، شاه نخستين در افسانه هاي اوستايي درهم آميخته است،پس اين قهرمان، چه کسي مي تواند باشد  ؟ اين قهرمان شايد همان آرش است !آرش سرسلسله اشکانيان ویا آرش، تيرانداز افسانه اي تاريخ ايران 6.


                  از آن گويند آرش را کمانگير    که از ساري به مرو انداخته است تير7

 در گويش مازندراني به ويژه در حوزه تجن، تلفظ حرف صدا دار (آ) مانند زبان فارسي  نيست . در زبان مازندراني،  متفاوت با فارسي، معمولاً بهنگام تلفظ حرف( آ ) دهان کاملا باز نيست ، بلکه  لب  و دهان گرد و دايره وار مي شود . در چنين حالتي،  مثلا  آرش در زبان مردم مازندران شبيه به "اورش" تلفظ مي شود8.
اگر تهمورث را از دو جزء  تهم +آرش بدانيم ، يعني آرش نيرومند  شايد به نتيجه رسيده ايم . واژه يي مثل آرش را چون اورث يا اورس بر زبان آوردن ،  رسم مازندرانيان بوده است .  حروف بي صداي (س) و (ش)و (ز) در زبان سنسکريت ، سوتي (sibilant ) اند و نزديک به هم تلفظ مي شوند . مازندرانيان امروز هم به عنوان مثال، دو واژه به ظاهر متفاوتِ پيستا و پيشتا را ، به کار مي برند که معناي هر دو آن ها شيريني است . پيستا گندله و پيشتا زيگ هرکدام معرف نوعي شيريني اند . بنا بر اين تهمورث (تهمورس) و تهمورز و تهمورش درزبان مردم مازندران،تلفظي نزديک به هم داشته اند . درکتابــت مازندرانيان ( کتابت ايرانيان قديم، از زمان اشکانيان به بعد) ، آرش اگر هم، همان آرش نوشته مي شد ، در صحبت مردم اين واژه به احتمال، به لفظي نزديک به اورش و يا اورس بدل مي شده است  . پس تَهم اورس (تهمورس) مي تواند لقبي صحيح براي آرش باشد ، يعني آرش نيرومند .مي بينيم بر خلاف تصورِ قبلي،  تهمورث ديوبند شايد همان آرش است .

نکته اي که نگارنده مشتاق دانستن آن است، ريشه يابي نام آرش است . در سنسکريت که داراي واژگان مشترک فراوان با پهلوي اشکاني است، واژه آرکشکا(ArakSika) که کوتاه آن آرکش است ،به معني پاسدار و نگهبان  و احتمالاً لقب مرزبانان نيز  بوده است .گاهي مشاهده مي شود که در بسياري از واژه هاي مازندراني، ، در مقايسه با واژه سنسکريت ، حرف بي صداي k(ک) از زبان افتاده است ،مثل شير(SIr)  در مقابل کشير(kSIr )   ، که منظور همان شير خوراکي است . همچنين واژه مازندراني ارش به معني خرس، همان سنسکريت ارِکش ( RkSa ) مي باشد که به همان معنا است و حرف بي صدايk (ک) از آن افتاده است . بعلاوه در مازندراني واژه " ايـشـنه " به معني “او نگاه مي کند" که در سنسکريت ايکشنه IkSana  است.مي بينيم که حرف k  از آن افتاده است .( خاطر نشان مي شود ، نوشتن واژه هاي سنسکريت به لاتين، در اين مقاله  ، با استفاده از فونتيک  هاروارد- کيوتوHK است .)
شايد نظائرِ آن چه که گفتيم فراوان باشد و با اين مختصرهم، شايد بتوان عنوان نمود که  آرش در اصل به واژه اي سنسکريت مربوط مي شده است .با توجه به معناي سنسکريت اين واژه است که نقش مرزباني و نگاهباني اشکانيان را در آغاز، بهتر مي توان فهميد . به ويژه نگاهباني و تامين امنيت براي  مهاجرين شالي کاري که بنا به ادعاي نگارنده و مطابق نوشته هاي قبلي او،  با رضايت سلوکيان، از شمال هند به مازندران و نواحي جنوب شرقي درياي مازندران کوچانده شدند .  حفاظت از اين مردم مهاجر به طور حتم، به توسط سلوکيان بسيار جدي گرفته مي شد . 
 در هند و درموطن قبلي مهاجران شالي کار، تامين امنيت بر عهده کاست کشاتريا بوده است . در هندِ قديم ،آن ها ، يعني کشاتريا، طبقه (کاست) لشکريان محسوب مي شدند .
ممکن است از سوي سلوکيان در ايران ، نقش کشاتريا به اشکانيان سپرده شد21 . اين کار يونانيان همراه با ديگراقداماتشان شايد براي ايجاد شرايط ويژه اجتماعي، درمنطقه اي از ايران ، يعني نواحي جنوب شرقي درياي مازندران بوده است ، تا  شرايط ، مشابه  شرايط آن روز هند و اطراف رود گنگ  باشد .اين کارطبعا به استقرار کشاورزان و دامداران ماهر و پيشرفته هندو که سرآمد در جهان آن روز بودند  کمک مي کرد.
 نظام کاستي ايجاد شده مستوجب آن بود که نوشتن و خواندن و کتابت در انحصار برهمنان(ديوان) باقي بماند . ستيزه کردن تهمورث با ديوان ،که بعد ها اتفاق افتاد ، شايد مبارزه يي براي محوِهمين گونه تبعيضات بود، که بزرگان مردم هندو در انحصار خود داشتند .

 
 هفت خوان رستم                                                    
     
  به نظر مي رسد آمدن کيکاوس به مازندران به قصد غارت ، سپس به اسارت درآمدن او و آمدن رستم به مازندران براي نجات او، که به قول استاد طوس مجبور به عبور از هفت خوا ن9 مي شود ، همه به  واقعه يي  شناخته شده از تاريخ  بر مي گردد و فقط يک افسانه و يا يک اسطوره نيست . اين واقعه مهم، تجاوز بي رحمانه کيوس (کاوس) فرزند قباد ، شاه ساساني به مازندران است .
   شاهديم که در شاهنامه و در سرگذشت ساسانيان، بر خلاف انتظار، نامي از کيوس نيست . اما کيوس همان کس است که تاريخ عهد ساسانيان، حضوري برجسته به او بخشيده است . او با مزدکيان همراه و هم عهد بود . به همين دليل ، اگر چه عجيب  مي نمايد ،  بايد ادعا نمود که فردوسي، برادر بزرگ و رقيب انوشيروان ، یعنی کيوس يا کاوس را نمي شناسد  و گویی از سرگذشت او بي خبر است  و اگر نزد او سندي به نام کاوس پيدا شود ، شايد آن را  به کاوس اسطوره(کيکاوس) که نام پدرش به اعتقاد او قباد بوده است ، پيوند مي دهد .
  اين  واقعه را نگارنده در مقاله يي تحت عنوان کيکاوس يا کيوس، اسطوره يا تاريخ10؟ مورد بررسي قرارداده ، منتشر نيز نموده است . در اين جا به همين مقدار بسنده مي کنيم.



2-    بعضي شواهد تاريخي درباره مازندران باستان 


-    در مقدمه کتاب مازندران و استراباد ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني از قول نويسنده کتاب (ياسنت لويي  رابينو)  چنين آمده است که مازندران اصلاً مسکن ديو هاي مزيني (مزني) بود و خود مازندراني ها در آن جا عده اي خارجي به شمار مي رفتند و با افراد بومي شباهت زيادي نداشتند در کتاب بندهش  مذکور است که مازندرانيان از پدراني غير ايراني وغير عرب پيدا شده اند .
-    در کتاب تاريخ مازندران تاليف اسمعيل مهجوري ، در صفحه 30 آمده است : بنا بر کتاب بندهش ساکنان بومي مازندران با نژاد نياکان ايراني تفاوت داشتند . فردوسي  نيزهميشه از آنان ،به عنوان يک نژاد اجنبي سخن مي گويد .در روزگار ساسانيان ،هنوز بخشي از ساکنان مازندران بت پرست بوده اند . در کتاب جاماسب نامه ،ويشتاسب احساس مي کند که لازم است از استاد خود بپرسد که آيا مازندراني ها و ترک ها انسان هستند يا ديو  و پس از مرگ روحشان کجا مي رود ! جاماسب پاسخ مي دهد که آن ها همه انسانند و گروهي از آنان تابع اهورا مزدا و گروهي ديگر تابع اهريمن هستند  و اکثرشان به بهشت مي روند .
   از مجموع روايات مي توان فهميد که مازندرانيان ، در آغاز مردمي مهاجر با زبان و آييني متفاوت با باقي ايرانيان بوده اند . اگر قدمت کشت برنج را به قدمت حضور مازندرانيان در مازندران تصور کنيم که البته اين فرض کاملا محتمل است. مي توان اذعان نمود که مازندرانيان از اقليمي مشابه، اقليمي که در آن کشت برنج مرسوم بوده است به مازندران نقل مکان کرده اند . اين اقليم و اين سر زمين کجا است ؟

    به لحاظ تاريخي کشت برنج در ايران و لا اقل در  مازندران، سابقه اي روشن دارد . در مقطعي اززمان( اواخر قرن چهارم پيش از ميلاد) که اسکندر يوناني از ارتفاعات البرز در  حوالي دامغان (هکاتوم پيلس) عبور مي کند و با سرازير شدن به سمت شمال و رسيدن به بخش هاي جلگه اي  و عبور از درون جنگل خود را به هيرکانيه (گرگان) مي رساند . هيچ کدا م  از مورخين همراه او  که ياد داشت هاي تاريخي شان مورد اشاره مورخين دوران ما است ، اشاره اي به کشتزار هاي برنج و کانال هاي آبياري نمي کنند11، با آن که مي دانيم ، زمان عبور اسکندراز منطقه، فصل تابستان بود . يعني ، زمان  زمان کشت و کار برنج بود .   
  براي يونانيان، برنج ، بسيار جالب توجه و حائز اهميت  بوده است . در حمله اسکندر به ايران ، يونانيان اگر کوششي در اين زمينه را شاهد مي شدند،  به احتمال زياد در نوشته هاي تاريخي شان به موضوع برنج اشاره هاي فراوان مي شد. از طرفي ديگر،  سندي تاريخي و حائز اهميت ، در ارتباط با سفر يک سياح چيني12 در زمان امپراتوري «هان» است ، که  حاکي است در زمان اشکانيان و در سده هاي پاياني هزاره او ل - سده دوم قبل از ميلاد - کشت برنج در  نواحي جنوب شرقي درياي مازندران به گونه اي چشمگير رواج داشته است . مي توان نتيجه گرفت که  کشت برنج در سواحل جنوب شرقي درياي مازندران ، در مقطعي از زمان، بين قرن چهارم تا قرن اول پيش از ميلاد، آغاز گرديد به نحوي که تا قرن اول پيش از ميلاد ، اين کار، کاملاً توسعه پيدا کرده است. در انتشارات سازمان جهاني فائو و در بعضي انتشارات دانشگاهي در ايران به  موضوع  کشت برنج و سابقه آن در ايران ، طي قرون اوليه پيش از ميلاد و زمان اشکانيان ، اشاراتي شده است .
 خوشبختانه ،موضوع کشت برنج و چگونگي رواج آن در جهان ،موضوع کار تحقيقي بسياري از محققان شده است .نزد همه، اين مطلب پذيرفتني است که فرهنگ کشت برنج و رونق تجارت آن در ايران و در غرب آسيا، پس از جهان گشايي اسکندر آغاز شد و در همان  دوران بود که مصرف برنج در حوزه مديترانه رونق گرفت . مشهور است که ، ثروتمندان مصري به مصرف برنج علاقه نشان دادند و در ازاي دادن طلا، آن را  براي خود تهيه مي نمودند . با وجود همه اين ها، فقط پس از ظهور اسلام  و در قرن هفتم ميلادي است که مردم مصر، کاشتن برنج را ، خود درکناره هاي رود نيل آغاز مي کنند .
 نبودن نام برنج در کتاب مقدس مسلمانان ،  و نيز به حساب نيامدن غله برنج در فرهنگ هاي مالياتي ايران پيش از اسلام نشانگر آن است که فرهنگ کشت برنج بر خلاف فرهنگ مصرف آن ،از رونق و سابقه طولاني در منطقه برخوردار نبوده است .
       
 برنج- انتشار فرهنگ کشت در جهان  
scx.jpg 
تصوير بالا انتشار فرهنگ کشت برنج را طي قرون و اعصار از کانون آن، يعني هند به ديگر مناطق جهان به نمايش مي گذارد .ورود برنج به ايران و آغاز کشت آن،  در سال هاي 300 قبل از ميلاد و در دوران تسلط يونانيان بر ايران روي داده است .منبع The Natural History Museum, London 2007


ضمن عمليات باستان شناسي در گوهر تپه بهشهر در شرق مازندران ، آثاري متعلق به دوران آهن از دل خاک بيرون آورده شد و با مطالعه آن ها نشانه هايي  ازمصرف غلات ، مثل گندم و جو به اثبات رسيد . ولي گزارشات باستانشناسي در محل ، مويد سابقه اي از کشت و يا مصرف برنج نيست13  . اين نکته به معناي آن است که بر خلاف تصور بعضي ها، قدمت و سابقه کشت برنج در مازندران به گذشته اي بسياردور تعلق ندارد.
در تجارت روم و هند  ، از طريق جاده ابريشم ، برنج ابتدا چون دارو  قلمداد شد و بعد ها اين کالا جايگاه غله اي ارزشمند را به خود اختصاص داد . در آن زمان بود که کشت اين محصول  با ارزش در مازندران و نزديک جاده ابريشم ، توانست فرصتي بزرگ تلقي شود ، زيرا سبب کاهش چند هزار کيلومتري مسير حمل و نقل محموله ها ،از هند ، به حوزه مديترانه شد  .
 به لحاظ اقليمي  در فاصله روم و هند و در فاصله اي مناسب با جاده ابريشم وبا دامغان که پايتخت سلوکيان و اشکانيان بود ، منطقه اي مناسب تر از حوزه تجن ، وجود نداشت و مازندران توانست در آن زمان به دلايل اقليمي ،به محل کشت بسياري از انواع برنج تبديل شود  . انواعي که در آن زمان ، کشت آن ها، در اطراف رود گنگ معمول بوده است.
  ساده انگاري است اگر گمان کنيم کشت و کار برنج و فنون مربوط به آن ، تنها با کمک انتقال دانش، به مازندران رسيده است .  کشت برنج نيازمند آبياري دائم ، در تمام طول فصل است و از کشت ديگر غلات چون گندم بسيار پيچيده تر است . بطور حتم در قديم انتقال دانش مربوط به آن ،  بسيار دشوارتر ازامروز بوده است . فرهنگ مصرف و حتي تجارت اين محصول اقتضا مي کرد که از ابتداي کار مردمي آشنا به فوت وفن کار، آغاز گر آن شوند. اين موضوع مستلزم دانش آبياري و تهيه و تامين بذر و ابزار گوناگون و از همه مهم تر، چارپايي مناسب براي شخم کردن زمين بوده است.
 زمين براي نشاي برنج ،لازم  بود به شکل زمين هاي مردابي در آورده  شود . اين کار دانش آبياري و ابزارو امکانات ويژه يي را طلب مي کرد . فراهم نمودن همه اين ها در آن زمان و آوردن امکانات لازم از کشوري به کشور ديگر نيازمند رابطه مناسب بين کشورها بوده است . توسعه روابط ايران و هند در بالاترين حد خود فقط در آغاز فرمانروايي سلوکيان يعني در زمان سلوکوس فاتح (نيکاتور)،  بزرگترين سردار اسکندر ،اتفاق افتاد . پس ازفوت اسکندر، سردار بزرگ او،امپراطور ايران شد .  روابط نزديک امپراطور هند با سلوکوس ، در توسعه روابط دو کشور کار ساز بوده است . فرمانرواي سلوکي ايران، علاوه بر دادن بخشي از سر زمين ايران به هند يعني بخشي مهم از افغانستان امروز ، دخترش را نيز به امپراتور هند به زني  داد .بعد از اين تحولات بود که مبادلات فراوان تجاري بين ايران وهند برقرارشد . فرصت مغتنمي بود تا فرمانرواي دانشمندِ سلوکي که شاگرد ارسطو نيز بوده است، دست به ابتکاري تاريخي بزند و کالاي گران قيمت برنج را در حوزه فرمانروايي و در جايي نزديک پايتخت خود(هکاتوم پيلوس ،دامغان) توليد کند . از قرائن پيدا است که آوردن دهقانان و دامداران و کارشناسان از هند و کوچاندن اين مردم و اسکانشان در حوالي رود تجن از تدابير لازم براي اين کار بوده است . اصطلاحات فراوان، مربوط به آبياري و فرهنگ کشت برنج و دامداري سنتي ، هنوز در زبان مردم مازندران باقي است. اين يادگار ها نشان گر حضور مردماني مهاجر است که در سالياني دور به منطقه آمده تا با قطع درخت و کندن ريشه  و آباد کردن زمين هاي بکر و پوشيده از جنگل و با حفر کانال هاي آبياري، شرايط را براي کشت برنج آماده کنند . در اين تحول بزرگ ، انگيزه هاي مذهبي هم به نوبه خود نقش داشته است .به اعتقاد مردم هندو به ويژه در آن عصر ،خشم ايندرا، خداي آسمان  ،متوجه آن دسته از مردم مي شد که با وجود زمين و آب  و شرايط مساعد ،امکانات را معطل  گذاشته بهره يي از زمين و آب نمي  برند .اين از فرائض ديني آن مردم بود تا براي آن،سختي مهاجرت و رنج سفر چند هزار کيلومتري به مقصد مازندران راتحمل کنند . به اعتقاد نگارنده شايد نام مازندران بر اساس چنين اعتقادي بر زبان ها نشست . چرا که مازندران مي تواند بر خاسته از جمله اي کوتاه به زبان سنسکريت باشد  . جمله يي که شامل سه واژه mA و zI و aindra است.

  mA  zI aindra   ! (ما زي اَيـنـدرا ! )                    : داده هاي ايندرا را به عبث مگذاز !
                              
 زماني اين گمان قوت مي گيرد که بدانيم همين امروز هم به اعتقاد مردم ناحیه ، مازندران ، به جايي اطلاق مي شود که کشت گاه سنتي برنج محسوب مي شود . امروزه ، از زبان مردم کهنسال در شرق مازندران اين مطلب شنيده مي شود . آن ها ساري و مناطقي از اطراف آن را که کهن ترين کشتزارهاي برنج محسوب مي شوند ، مازندران مي دانند . مردم ساکن در ارتفاعات ييلاقي جنوب ساري نيز،نام مازندران را به مناطقي اطلاق مي کنند که شامل شاليزار ها و کشت گاه هاي سنتي شالي است.
اگر چه اطلاعاتي مکتوب از مهاجرت شاليکاران هندو به مازندران در دسترس ما نيست، ولي، در نوشته هاي مورخين يوناني نکته اي به چشم مي خورد که در جهت روشن شدن مطلب ، به ما کمک مي کند . همانطور که در کتاب تاريخ ايران باستان مرحوم پيرنيا آمده است ، در زمان استيلاي سلوکيان ، در قرن دوم پيش از ميلاد ،مردم بومي مارد از مناطق متعلق به خود  که بعد ها ، مازندران ناميده  شد، به توسط اشک پنجم –فرهاد اول ، پس از جنگي که قريب سه سال طول کشيد به بيرون رانده شدند . مناطق متعلق به مردم مارد  و يا آمارد، ظاهراً مناطقي در غرب رودخانه تجن بود. اين عمليات نظامي که به بيرون راندن ماردها انجاميد ،شايد ، براي تامين امنيت همسايگان و يا گرفتن منطقه از قومي، و در اختيار گذاشتن آن به قومي ديگر بود .
چه قومي جاي گزين مردم مارد شده اند ؟ به احتمال فراوان اين تحول، يعني، راندن قوم مارد از موطنشان و جايگزين کردن مردمي ديگر به جاي آن ها ، به خاطر منافع فرمانروايان سلوکي و اشکاني و به دليل تحقق هدف هايشان ، يعني توليد بيشتر برنج و تقويت تجارت پر سود آن بود . بر اساس شواهد، مارد ها، مردماني فقير بوده اند . احتمالاً آنها منطقه را براي دامداران مهاجرو مردمان شالي کار  نا امن مي ساختند .
 با گذشت  سال ها،طبيعي است که افزايش جمعيت هم بگونه اي چشمگير در ميان برنجکاران  اتفاق بيفتد ،چرا که نقش ويژه برنج در افزايش جمعيت جهان موضوعي ناشناخته نيست . در گذشته تنها محدوديت زمين و محدوديت آب و ظهور قحطي در کنترل ازدياد جمعيت موثر بود . در مورد مازندران بطور قطع  زمين و آب تا مدتي طولاني پاسخگو بود و افزايش سريع جمعيت هم طبعاً اتفاق افتاد . در نامه اي تاريخي(نامه تنــسر)  خطاب به يکي از فرمانروايان مازندران در اوايل  دوره ساسانيان ، نويسنده نامه  به تعدد غيرعادي فرزندان ميان مردم مازندران اشاره مي کند .به مخاطب نامه يعني جسنف ،شاه مازندران ، اين نصيحت مي شود که داشتن فرزند زياد امري ناپسند است .
 جمعيت زياد و غذاي کافي و بر خورداري از فرهنگي ريشه دار و قوي که هندوان متمدن با خود داشته اند ، سبب ظهور يک قدرت محلي  تازه در منطقه مي  شود . هيچ قدرتي در طبرستان پيش از اين ، ظهوري اين چنين پر رنگ نداشت . از همين رو است که در زمان ظهور اردشير بابکان ، ناحيه وسيع پتشخوارگر که مازندران بخشي از آن بود ،  در سيطره قدرت سياسي حاکمان مازندران قرار مي گيرد . گفته مي شود که در آن زمان، حاکم وقت اين ناحيه از ايران ،تنها رقيب قدرتمند سر سلسله ساسانيان ،يعني اردشير بابکان  شناخته مي شد . اما جسنف حاکم وقت مازندران، دست اطاعت به سمت اردشير دراز مي کند و اردشير نيز حکومت او را بر پتشخوارگر(فرشواد گر) که شامل مناطقي وسيع از آذربايجان تا گرگان بود ، به رسميت مي شناسد . عهد و پيمان درباريان ساساني با مازندرانيان تا چند قرن بعد از آن ، يعني تا اواخر سلطنت قباد، شاه ساساني ،شکسته نــشد . گر چه به تدريج بخش هاي مهمي از پتشخوارگر توسط حکومت مرکزي از تصرف ديوان مازندران خارج مي شود .
 آخرين حاکم خود مختار مازندران  که ظاهرا فقط بر طبرستان و شايد هم تنها برحوزه تجن، بزرگي و يا حاکميت داشت به توسط کيوس يا کاوس شاهزاده ارشد ساساني برکنار مي شود و همانطور که بدان اشاره خواهيم نمود به دستور او است که جسد آن مرد يعني شاه مغلوب مازندران را به دليل تسليم نشدن  قطعه قطعه مي کنند .ظاهرا حوزه تجن مرکزيت سنتي  و محل سکونت اصلي ديوان مازندران بود .
نقل قول هاي سيد ظهيرالدين بن سيد نصيرالدين مرعشي مورخ مازندراني( قرن نهم هجري) مولف کتاب معتبرتاريخ طبرستان و رويان و مازندران به اهتمام برنهارد دارن(چاپ اول پاييز 1363- نشر گستره)  ،به منظور حضور ذهن خوانندگان عينا در اين جا نقل مي شود .

…….- درتواريخ که اهل بصيرت جمع کرده اند مسطور است که در ايام اسکندر ذوالقرنين که ممالک عجم را به ملوک طوايف قسمت مي کرد اجداد جنفشاه را که از ملوک عجم ما تقدم بودند طبرستان داد . از ابتداي ايالت اجداد جـنفشاه تا هنگام ايالت او  و او معاصر اردشير بابکان است دويست سال بود و از جـنفشاه تا آخر اولاد او که نسب شريفش منقطع گشت دويست و شصت و پنج سال و آخر عهد او و انقطاع نسبش در عصر شاه قباد که پدر انوشيروان عادل است و مي گويند که چون از ايام دولت قباد سه سال مانده بود که منقضي گردد کيوس را به مملکت طبرستان فرستاد و استيصال اولاد جنفشاه کرد والعلم عندالله  چون کيوس به طبرستان آمد سه سال از سلطنت قباد مانده بود .........ابتداي ايالت کيوس تا هجرت پيامبر مرسل عليه الصلوه رب العالمين نود و دو سال باشد... . (ص318)

…… اين حکايت از تاليف مولانا اوليا الله آملي المرحوم نوشته شده که پادشاهي طبرستان تا به عهد قباد ابن فيروز که پدر انو شيروان است در خاندان ـجنفشاه مانده بود  چنانکه شمه اي از آن قبل از اين ذکر رفت و چون چنانکه عادت تصاريف زمان است مقراض روزگار اسباب انساب ايشان را به انقراض رسانيد  و الباقي هوالله الواحد القهار . قباد از اين آگاهي يافت  پسر بزرگتر خود کيوس را به ايالت طبرستان فرستاد و کيوس مرد شجاع و با هيبت بود.. (ص201)

-…..- جنفشاه و اولاد او تا عهد قبادبن پيروز حاکم طبرستان بودند و ملک تمامي ممالک فرشوادگر از عهد ذوالقرنين تا عهد قباد در حيطه تصرف ايشان بود  اگر احيانا بعضي ولايات با استيلا و غلبه قهري از ايشان مسلوب مي گشت طبرستان را هميشه حاکم و اولامر بودند..(ص31)

توضيح: در زير نويس ص 31 کتاب  بر اساس يکي از نسخ خطي جنفشاه همان جسنفشاه  است .

ملاحظه مي شود که مورخان به گونه اي سخن مي گويند که گويي آمدن کيوس به مازندران  حادثه اي کم اهميت و رويدادي بدون خونريزي بوده است .  اما نگاه دقيق ، از يکي از بدترين و خشن ترين وقايع تاريخي پرده بر مي دارد. يعني کشتار وسيع  وغارت  مردم مازندران ، مردمي که بزرگان نزدشان ،از روي احترام، ملقب به ديو (deva) بوده اند . بزرگاني که تقريبا همه آن ها به دستور کيوس به قتل رسيدند . قتل عامي که، اگر فردوسي هم از آن  ياد نمي کرد ،راه حدس و گمان درست به روي ما  بسته نبود . فردوسي بزرگ اين ماجرا ، يعني تهاجم بي رحمانه کيوس به مازندران را،  به  گونه اي نقل مي کند که هنوز خوانندگان شاهنامه آن را بخشي از اسطوره کيکاوس کياني ، بپندارند ! دليل اين تناقضات تاريخي چيست ؟ شايد به مرام کساني بر مي گردد که مردان سياسي  آن روزگارمحسوب مي شدند و براي کسب منافع ، سعي در کتمان حقيقت داشتند  ، يا به مورخاني ارتباط پيدا مي کند که تعصب و ترس ، طمع و ناداني مانع راست گويي شان شده است . همه مي دانند که بعد از آن فاجعه و تا چندين قرن ، بعضي خاندان ها، به بهانه آنکه از سلاله ساسانيان يا از نواده هاي کيوس اند، با پنهان داشتن اين راز هولناک و نيز انکار تاريخ، برمازندران و طبرستان ، و بر مردم آن حکم رانده اند .


جسنف
 
نوشته يي تاريخي متعلق  به زمان ساسانيان ، نامه معروف به نامه تــنــسر است14 .  هيربد هيربدانِ دربار ساساني ،تنسر ،در نامه يي مفصل به فرمانرواي وقت مازندران  يعني جسنف، او را  به اطاعت از دربار ساساني، ترغيب مي کند . او در آن نامه به نکاتي اشاره مي کند . با وجود ترديد از سوي بعضي ها ،به اعتقاد بسياري ديگر، اين نامه به لحاظ تاريخي با اهميت است . اگر چه نگارنده معتقد است که تفاسير تاريخي در مورد اين سند،  به دليل ابهامات فراواني که در مورد تاريخ مازندران در ميان است، هنوز قانع کننده نيست .  مثلا به عنوان نمونه ، واژه  جسنف که واژه يي سنسکريت jaiSNava به معناي فاتح و هم به معناي خورشيد است، متاسفانه  به گونه اي نادرست معني  مي شود و اين واژه ، معرب واژه يي  فارسي، چون گشنسف دانسته مي شود.
 خورشيد ، باکاليجار ، شمس المعالي و جسنف ، لقب حاکمان و سلاطين مازندران در گذشته هاي دور و نيز بعد از ظهور اسلام  بوده است ، يعني مازندرانيان لقب بزرگان خود را هميشه به روشنايي و خورشيد پيوند مي دادند15 . باکاليجارهم ، در سنسکريت به معناي خورشيد منطقه و يا  چراغ ولايت است.  
در چندين قرن حکومت مستقل و خود مختار ، تنها فرمانرواي مازندراني که نامش در تاريخ پيش از اسلام، باقيمانده ،همان جسنف است . گفتيم که اردشير بابکان سر سلسله ساسانيان به سرکوب حکومت مازندران اقدام نکرد  و داشتن رابطه اي دوستانه را با  فرمانرواي وقت آن ولايت ،جسنف ، ترجيح داد .  جسنف نيزاطاعت از پادشاه ايران را پذيرفت و اين ارتباط صلح آميز تا چند قرن و تا اواخر سلطنت قباد شاه ساساني ادامه داشت .

3-    اشاره به بعضي نکات در تاريخ شفاهي مازندران
 
ارتباطي نزديک با دامغان (هکاتوم پيلوس) سبب گرديد، که حوزه تجن  و اطراف اين رود،در زمان سلوکيان و اشکانيان محل استقرار مهاجرين هندو شود . گواه ما ،نام طايفه ها و اسامي روستاها ، نهر ها و رودخانه ها است که به آنان در ادامه اشاره خواهيم داشت  .
در حوزه تجن و بعضي از روستا هاي کهن متعلق به آن ، بعضي  طايفه ها القاب خاصي براي خود قائل اند . مثل بريمان  و کاردر . با مرسوم شدن صدور شناسنامه، بسيارشان، اين نام ها را نام خانوادگي  خود بر گزيدند . مثلا مردمي با نام خانوادگي بريمانی از اين دسته اند . بريمان ها هنوز هم خود را مهاجر مي دانند ، ولي هيچکدامشان از وطن باستاني خود اطلاعي ندارند16 . بعضي از آن ها زمان  مهاجرت اجدادشان را فقط چند قرن پيش عنوان مي کنند . حال آن که درپاي سندي اصل و معتبر با تاريخ 806 هجري قمري ، امضاي يک بريمان را نگارنده خود ديده است(تصوير  اين سند در کتاب ساري و آغاز تمدن برنج درج شده است ) و جالب توجه ، موضوع وفات و يا شهادت معصوم زاده اي است که برادر حضرت رضا (ع) است و قريب يک هزار و دويست سال پيش در کولا به خاک سپرده شد . در مورد چگونگي شهادت اين امامزاده ،  نام کاردر و بريمان هميشه به ميان کشيده مي شود و کاردرها  موضوعاتي را به مردم بريمان نسبت مي دهند که خوشايند بريمان ها نيست . اگر چه اين دو طايفه از گذشته اي دور در کنار هم و در صلح و صفا زندگي مي کنند ، با اين وجود، بعضي زمزمه ها و افسانه ها که از زبان مردم به ويژه از زبان کاردر ها شنيده مي شود، حاکي از نوعي تضاد ريشه دار تاريخي ، ميان اين دو طايفه است. در کتاب ساري و آغاز تمدن برنج و ديگر نوشته ها ،نگارنده به ريشه سنسکريتِ نامِ اين دو طايفه اشاراتي نموده است . مثلا بريمان ها بازماندگان مردمان برهمن اند  و هميشه برهمنان از اشراف هندوان محسوب مي شدند .کاردرها نيز مردماني بي زمين بودند و به گواهي معناي نامشان در سنسکريت  karadhRta) و ( karada آن ها بهره مالکانه مي پرداختند وفقط مالک دست هاي خود بودند !  اگر زميني در تصرف آنان بود ،  مشمول پرداخت بهره مالکانه به بريمان هابود . حتا تا چندين دهه پيش از اين ، اين وضع، بيش وکم باقي بود . اکنون سال ها است که آن اوضاع عوض شده . ولي ، اصطلاحاتي نظير بريمان محله و کاردرمحله17 ، هنوز از زبان مردم شنيده مي شود .
در يک روستاي ديگر يعني ورند، نام  دوطايفه جلب توجه مي کند ،بريمان ها  و اندرامي ها.
 نام اندرامي، معرف طايفه اي است که گاهي گفته مي شود از محل و روستايي نزديک به ورِند، نقل مکان نموده اند . اندرامد ن indramedin در سنسکريت اشاره به مردمي است که ايزد ايندرا دوست و پشتيبان آنان است .


اسامي آبادي ها

توجه به اماکني با نام سنسکريت در اطراف رود تجن وهمچنين توجه به نام نهرهايي که از اين رود بهره مي گيرند ، حتي خود نام تجن ، مستندات تاريخي با اهميتي را  شکل مي دهند. در جدول زير نام بيست آبادي همراه با وجه تسميه احتمالي آن ها آمده است .

بعضي آبادي ها در اطراف رود تجن 18
شماره نام آبادي يا محل  در زبان مردم                 واژه سنسکريت            
                       با فونتيک HK 
معناي واژه سنسکريت             
با اشاره به موقعيت محل             
1 کـنـتا kantha  گلوگاه ( موقعيت محل کنتا گواه اين معنا است.)                
2 دسـلـه  doSala  طبيعتي خراب  (ريزش مدام  سنگ و خاک از بلندي هاي کنار معبردر محل دِسِله هنوز هم مانع رفت و آمد مي شود.)           
3  زلــم  zalamukha  نوعي برنج                   
4  تـا کام  tA+kam  .                (   ر. ک. به متن کتاب       مازندراني و سنسکريت کلاسيک         )
5  ورنـد  varendra  مقام سلطنت                    
6 ورکي varaka نوعي برنج                     
7  امــره  amri  انـبه، ياآن جا که درخت( مقدس) انبه است. (ر.ک. به متن کتاب مازندراني و سنسکريت ...)                         
8  هـولار  holarA  نامي براي اماکن و جاي ها               
9  پـنه (کلا)  Pani+ khala  جايي که بازار است و آن جا خريد و فروش  در جريان است .                
10  تِرِم  tirima  نوعي برنج(تارم؟)                  
11  دِزا  deza       منطقه ،جا ، محل                    
12  کولا      Kula
 روستاي خانوادگي .... پايگاه نظامي.(خرابه هاي مارو قلعه که احتمالا ا ستحکاماتي نظامي بود، درکنار تنگه کولا و در پرچي کلا است، پرچي کلا از توابع کولا محسوب مي شود)
13  اِسـپِـرِز  *  spRz  دست يافت،(محل) تماس              
14  هــه ولا  *  hi+velA  سرمرز، سرحد                    
15  سمسکنده *  samAskanna      ضميمه ، ملحق                      
16  گلما      *  gulma  ايستگاه نظامي،پادگان                   
17  وِلا شِد   *  velA+siddha  حد نوار مرزي                        
18  اِسبُو(کلا)**  Apsu+ khala  عرصه مستغرق -در آب                  
19  اِسـپِه ورد شوراب
(دهستان)
 sphAy  vardh surabhi  قطعه (ملک) وسعت يافته و پر برکت(دشت يکپارچه و برنجستان به وسعت چند هزار هکتار)                
20  ســاري
(شهر)
 sarI  ربع دايره(انحناي ساري رود ، انحنايي که ساري قديم را در خود جاي مي دهد . )
ترتيب اسامي بر مبناي توالي در موقعيت مکاني هر محل است . به پا نويس شماره 18 مراجعه فرماييد.


کثرت اسامي به سنسکريت، آن هم در منطقه اي محدود که باريکه اي است به طول  چهل تا پنجاه کيلو متر ، بسيارجلب توجه مي کند . همه آبادي های مندرج در جدول ، در اطراف و یا نزديک تجن و يا در کنار سرشاخه هاي  آن رود واقع شده اند . مي توان دريافت که اين ناحيه، روزگاري، محل سکونت گروهی شد که به زبان سنسکريت کلاسيک و يا زباني نزديک به آن سخن مي گفتند . در قدم اول، روشن است که زمان آمدن آن ها به منطقه، قدیم تر از زمانی است که زبان سنسکريت از رسمیت افتاده است . رونق کشت برنج هم، در منطقه ، بر اساس شواهد ،سابقه اش، ازقرن اول پیش از ميلاد فراتر میرود ، پس نشان می دهد ،مهاجرت ، حتا، بسیار قدیم تر از آن زمان اتفاق افتاده است و مطابق آن جه که گفته شد، اين اتفاق ، احتمالا در وقت اوج گرفتن روابط  سلوکي ها و هندی ها، در قرن سوم پيش از ميلاد رخداده است،  يعني دو هزار و سيصد سال پيش تر از زمان ما !
اسامي مربوط به ابزار کار  مثل بِـِل  که همان بيل است و گِرواز، نوعي ابزار که دسته اي چوبي دارد و شبيه اسکنه اي بسيار يزرگ است وبلوکه بيلچه مانند است و دسته اي بلند  دارد و لش که براي خرد کردن کلوخ پس از شخم زدن زمين به کار مي رود و نيز چنگه که فارسي آن شن کش است و اِزال(es+hAla ) که همان گاو آهن است و جِت(jit ) که براي تسلط بر گاو است و به هنگام شخم  زدن برگردن حيوان مي گذارند، يعني همان يوغ ، همه اين اصطلاحات  به وضوح با واژه هاي سنسکريت مربوط به خود منطبق و يا نزديک  اند .                                      
                           نام بخش هاي مختلف زمين در کشتزار برنج  و موقعيت هرقطعه يا هر بخش نسبت به يکديگر و يا نسبت آن هابه موقعيت جريان آب، مثل زمين بالا دست (پلوچي زمين)، زمين پايين دست (شوآري زمين)  و امثال آنها نکاتي است که جلب توجه مي کند  . زمين هاي شيبدار به  قطعاتي کوچک يعني اولي تقسيم مي شوند، اين نوعي تراس بندي جهت تراز نمودن سطح زمين و يکنواخت شدن عمق آب است. واژه هاي اخيرهم با واژه هاي سنسکريت مربوط به خود، داراي انطباق بوده و به هم نزديک اند . در کشت برنج ،مطابق معمول مي بايست زمين غرقاب شود ، به نحوي که تا ارتفاعي از ساقه متعلق به بوته برنج، هميشه درون آب باشد .
 
به وجه تسميه روستا ها  و واژه هاي مصطلح ميان مردم و نيزبه سنسکريت هر کدام از واژه ها ،  وبه نام نهر ها و رودخانه ها در کتاب مازندراني و سنسکريت کلاسيک ، تاليف نگارنده ،اشاره هاي کافي شده است .

 در مجموع  و بر اساس اطلاعاتي که ارائه  مي شود، شايد بتوان  با صراحت عنوان نمود که برنج کاري در خطه مازندران به توسط مردمي مهاجر آغاز شد،  مردمی که زبان سنسکريت و یا زبانی نزدیک به آن، زبان رسمی شان بود .
امروز در ميان مردم مازندران گروه هايي از اقوام مختلف  ديده مي شوند . گروه هايي از مردم کرد ،ترک، عرب ،بلوچ و گروه هايي ديگر مانند مردمان گرجي که به توسط شاه عباس به مازندران کوچانده شدند . با وجود اين ، زبان مازندراني ميان تمامي اين مردم مغتنم بوده و شايد کسب و کار شالي و دامداري سنتي که هميشه  بسياري به آن ها مشغول  مي شدند ،در ايجاد اين رغبت موثر  افتاده است . مازندرانيان تعصبي به زبان خود نشان نمي دهند . اقليت هاي زباني ، زبان مازندراني را فرا گرفته و در مواردي از زبان خود دست کشيده اند .
 مطلبي غير قابل انکار آن است که زبان امروز مردم مازندران ، زبان دورگه يي است که نشانه هاي روشن از گذشته با اهميت را با خود خفظ نموده است .


چرا زبان خدايان19 ؟
 
گفته مي شود که برهما (Brahma) خداي هندوان، زبان سنسکريت(Sanskrit ) را خلق کرد .از همين رو به اين زبان ، زبان خدايان گفته مي شود . به اعتقاد مردم هندو سنسکريت مادر تمام زبان ها است . زبان سنسکريت به داشتن وضوح و زيبايي شهره است و توجه جهانيان امروز هم  به آن جلب شده است. سنسکريت يکي از زبان هاي رسمي هندِ امروز محسوب مي شود  .
سنسکريت( کلاسيک) درفاصله پانصد سال پيش  تا هزارسال پس از ميلاد در منطقه يي بسيار وسيع  از شرق آسيا و به ويژه شبه قاره هند رواج داشته است .  پاني ني (Panini) بزرگترين دانشمند تاريخ ، در زمينه گرامر و دستور زبان ، اهل پنجاب ، درهمين دوران مي زيست . او کتاب معروف دستور زبان خود را براي سنسکريت تدوين نمود . دوکتاب حماسي عظيم هند با نام هاي نارايانا و مهاباراتا به توسط  مولفين آن ،  در همان عصرتدوين شده است .
همانطور که بيان گرديد ، به اعتقاد نگارنده ، زبان مازندراني، در اصل  زبان سنسکريت و يا زباني نزديک به آن بود و تحت تاثير نيرومند زبان هاي رسمي در ايران قرار داشته است . با وجود همه اين تاثيرات ، زبان مازندراني هنوز هم  بخشي قابل توجه از واژگان و همچنين بعضي رگه هاي دستوري  خاص خود را بعد از دو هزار سال  حفظ نموده است .گرد آوري قريب پانصد واژه و اصطلاح خاص مازندراني که با اصل سنسکريت خود مطابقت داشته و يا به آن ها بسيار نزديک  اند ، گواه اين مطلب است . قريب چهارصد تاي آن در کتاب مازندراني و سنسکريت کلاسيک (روايت واژه ها ) درج گرديده و بقيه نيز در فرصتي  مناسب از سوي نگارنده مورد اشاره قرار خواهد گرفت . اشتراکات ساختاري زبان سنسکريت و گويش مازندراني مطلبي اسـت که نـيـازمند دقـت فراوان  است "هم مانندي ضمائر انعکاسي در گويش مازندراني و زبان سنسکريت " موردي است که نگارنده آن را در نوشتاري با همين عنوان به بعضي استادان زبان شناس و همچنين به فرهنگستان ادب فارسي و به بخش گويش شناسي آن معرفي نموده است20 .



پانويس :
1- در مازندران جلگه، شرايط به گونه ايست که کشت وکار غلات ، غير از برنج، هميشه با مشکلات همراه بوده است . رويش علف هاي هرز و حضورآفت هاي فراوان ، هميشه مانع کار مي شده است. از محسنات  کشت برنج آبي (pady rice)  ، کم بودن آفات  ومبارزه آسان با علف هاي هرز است . در مجموع ، در همه جاي دنيا،  در مقايسه با غلات ديگر ، برنج از وضعيت  بهتري برخوردار است . اين به دليل غرقاب نگهداشتن دائم کشتزار برنج است که از علف هاي هرز هميشه مي کاهد .گفته مي شود در جهان ،اين غله ارزشمند  ، به لحاظ حجم توليد و قيمت، از غلات ديگر، حتي گندم پيشي گرفته است .
2-اسپه ورد يا اسفي ورد  ،نهري است که سهمي عمده از برداشت آبِ تجن در تابستان متعلق به آن بود و هست . اين نهر چند هزار هکتار شالي زار متعلق به يک بلوک و يا يک دهستان ، دربخش مرکزي شهرستان ساري با نام اسفي ورد شوراب را آبياري مي کند . اراضي متعلق به اين دهستان دشتي وسيع و يک پارچه  است و امروز، جاده ارتباطي  ساري- قائم شهر آن را به دو قسمت مي کند . هشت کيلومتر از طول راه ساري به سمت قائم شهر از دل اين دشت عبور مي کند .در هيج جاي مازندران لا اقل در حوزه تجن قطعه  شاليزاري، با چنين وسعتي وجود ندارد . سه واژه سنسکريت sphAy@ vardh@ surabhi و يا مشتقات نزديک به هرکدام از اين سه واژه ،در ترکيب نام اين دهستان به چشم مي خورد .به طوري که در مجموع با مراجعه به فرهنگ سنسکريت ، معناي  قطعهِ بزرگِ پر برکت(مشهور)و يا معناي تحتاللفظي  وسعت یافته قطعهِ(مِلکِ) مشهور را مي توان از آن استنباط  کرد. نام و يا لقب فئودال و يا ارباب اين ملک و یا دهستان ، به زبان سنسکریت و با رعايت اختصار ، مي توانست اسپه ديو باشد که به احتمال بسيار همان است که به اشتباه ديوسپيد  نوشته اند . محل سکونت ارباب اسپه ورد يا همان ديو سپيد، به طور حتم ساري بوده است . ساري در مجاورت  اسپه ورد است و جايگاه آن مي توانست براي اسکان ارباب ويا اداره کنندگان دهستان اسپه ورد مکاني بسيار مناسب باشد . بخش مهمي از پيرامون شهر قديم  ساري ،به توسط  نهری به نام ساري رود احاطه شده است . ساري قديم و برنجستان اسپه ورد در دو سوي همين نهر واقع اند . امروزه  نهر ساري رود بر بستر  ساري رود باستاني جاري است و شهر قدیم ساري  که در مرکزيت ساري امروز جاي گرفته،  درون انحناي نود درجه همين رود واقع است .شايد اين رود  در گذشته يي دور خود تجن و يا شاخه غربي آن بود و سيل تاريخي که در قرن چهارم هجري شهر ساري را فرا گرفت تحقيقا از ناحيه اين رود بوده است . تحقيق در زمينه سيل را نگارنده  پيش از اين در يکي از نشريات (اباختر) به چاپ رسانده  و در کتاب «ساري و آغاز تمدن برنج » نيز به درج آن اقدام نموده است .
 در زبان سنسکريت انحناي نود درجه يا همان ربع دايره ، ساريsarI  است  . پيدا است که وجه تسميه ساري رود و حتي شهر ساري به همين واژه سنسکريت ارتباط پيدا مي کند . 

3-ر.ک. به مطالب کتاب نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه اي ايرانيان به قلم آرتور کريستن سن . ترجمه ژاله آموزگار  و احمد تفضلي –نشر چشمه
4-ارجنگ ديو و يا ارژنگ ديو شايد هر کدام از اين دو واژه شکلي از ادره جنگ ديو adhara@  jaGg-@ deva باشد که در سنسکريت به معناي ارباب پايين جنگل است)  در فونتيکHK  حرف G  مثلng  در واژه انگليسي long است   . و  jaGg- شکل کوتاه   jaGgal.که همان جنگل به معناي سنسکريت و مازندراني آن يعني زمين خرابه و يا بائر است .) پايين جنگل مي توانست از زبان ساکنين ورند  به ناحيه يي اطلاق شود که در پاي کوه ورِند و در  شمال همان کوه واقع  است .  از معناي  واژه سنسکريت varendra و از روي قرائني ديگر، پيدا است که محل استقرار شاه مازندران، همان ورند بوده است . پايين جنگل بطور متوسط قريب سيصد متر کم ارتفاع تر از منطقه مرتفع  و جنگلي ورند است .  پايين جنگل مرتعي قريب به چندين هزار هکتار است و انبوه ترين مناطق جنگلي مازندران محسوب مي شود .  روستاي خرچنگ حد جنوبي پايين جنگل  است و نام  خرچنگ هم مي تواند دگرگون شده  واژه اَدَرَه جنگ باشد . کوه اسپِرِز حد شمالي ياهمان مرز شمالي مازندران باستان است . منطقه هه ولا   hi velA به معناي (سرمرز ) درست آن سوي کوه اسپرز و در شمال این کوه واقع است . اين نکته همراه با مطالب ديگر در کتاب مازندراني و سنسکريت "روايت واژه ها " آمده است . ضمنا حضور  ارجنگ ديو در اسطوره تهمورث و ظهور مجدد نام او در شاهنامه به شکل ارژنگ دیو قابل توجيه است . چرا که اين نام، به معناي مقام و سمتي براي يک فئودال و يا مرتع داري بزرگ بوده است . پيدا است در زمان هاي مختلف ، افراد مختلف، حائز آن مقام و يا ملقب به ادَرَه جنگ ديو يا همان ارجنگ ديو مي شدند . اسپه ديو و يا ديو سپيد هم مي توانست چنين باشد .  پديد آمدن اين عنوان يعني اسپه ديو، همانطور که گفته ايم ،موکول بوده است به اجراي پروژه بزرگ عهد باستان مازندران يعني پروژه اسپه ورد شوراب. اين پروژه در واقع، يک طرح جامع بود .در متن مقاله اشاره شد که گرفتن سر دهنه از تجن از محلي مناسب و ايجاد چند ده کيلومتر شبکه آبياري، همچنين تبَرتراشي و ريشه کني منطقه يي جنگلي به مساحت چند هزار هکتار و آماده سازي آن براي کشت برنج ، کاري عظيم  بود . اين کار در آن زمان سامان گرفت . امروز هم اسپه ورد شوراب مزارع  قريب سي روستا را در دل خود جاي داده است .

5-   ر.ک. به چکيده يي که مترجمان کتاب ارائه داده اند - کتاب نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه اي ايرانيان به قلم آرتور کريستن سن . ترجمه ژاله آموزگار  و احمد تفضلي –نشر چشمه 

6-اين نکته تاريخي - اسطوره يي، که آرش جد اعلاي اشکانيان است، درلغت نامه دهخدا هم آمده است .
7-اصل شعر از فخرالدين اسعد گرگاني است و در جايي اين چنين آمده است :
               اگر خوانـنـد آرش را کـمانـگـيـر       که از ساري به مرو انداخت يک تير        
               تو اندازي به جان من زگوراب          هـمي هر ساعــتــي صد تير پرتاب
 
8-  اشاره به بعضي واژه هاي سنسکريت و مازندراني به بيان اين مطلب کمک مي کند ، در سنسکريت kAla(کال) به معني زمان است . اين واژه در گويش مازندراني گل(gul) است و يا در مثالي ديگر در سنسکريت Arakat (آرَکات) به معني از دور است ،در زبان مازندراني همين واژه به اورک بدل شده است . در سنسکريت Apaبه معني آب است ،در مازندراني به آب او گفته مي شود و به همين منوال واژه سنسکريت tApa به معني تب است ، در مازندراني به تب  ،تو گفته مي شود و امثال اين ها فراوان است .
9-گفته مي شود ،هفت خوان رستم، اول بار از سوي خود فردوسي  و تنها در شاهنامه اونقل شده است . فردوسي خالق هفت خوان رستم، نهايت قدرت دستانسرايي خود را در آمدن رستم به مازندران به کار مي گيرد .

10- www.kulaian.com

11- شرح سرگذشت عبور اسکندر از مازندران در کتاب تاريخ ايران باستان تاليف شادروان مشيرالدوله.

12-جهانگرد معروف  چيني به دستور امپراطور وقت چين (از سلسله هان) از ايران تحت حکومت اشکانيان در سده دوم پيش
 از ميلاد ديدن مي کند . او در گزارش خود به کشت وسيع برنج در سواحل جنوب شرقي درياي مازندران که خود از نزديک آن را ديده است اشاره مي کند . نام اين جهانگرد ژانگ کيان   Zhang Qian  بوده است .

13-  محوطه باستان شناسي گوهر تپه مازندران ، علي ماهفروزي،فصلنامه علمي –پژوهشي اباختر،سال سوم شماره 11و

12 – در اين مقاله آمده است در محل و در ميان بقاياي مواد غذايي ، استخوان هاي گوزن و خوک و گوسفند سانان به چشم مي خورد ولي به نشانه اي ازاستخوان گاو اشاره نمي شود . 

14-  به نقل از کتاب تاريخ تبرستان تاليف اردشير برزگر تصحيح و پژوهش محمد شکري فومشي .14- ر.ک. مازندراني و سنسکريت کلاسيک ، تاليف نگارنده – نشر چشمه 1387

15- مازندراني و سنسکريت "روايت واژه ها" –درويش علي کولاييان  نشرچشمه

16-  در مورد  موضوع بريمان ها  ر.ک. به کتاب ساري و آغاز تمدن برنج – نشر شلفين - 1385 - تاليف نگارنده
17-   . با اينکه کاردر ها در جمع ساکنين ديگر روستا ها  مثل ورند نيز ممکن است ديده شوند ولي نام خانوادگي کاردر در ميان مردم ،چندان مرسوم نيست . 

18--  توضيحات مربوط به جدول آبادي ها:
* ر.ک. متن کتاب مازندراني و سنسکريت کلاسيک (روايت واژه ها) نشر چشمه ، مدخل واژه اسپرز . شرح نام  آبادي هاي ديگر نيز در ادامه و در متن همان کتاب آمده است .                                                                        .                                                                            
** آبادي  اسبوکلا  که ارتفاعات پوشيده از جنگل مشرف به آن است و آن را احاطه مي کند ، داراي وضعيتي استثنايي است . سطح آب زير زميني در اين روستا  فوق العاده بالا است و با حفر چاه  به عمق کم تر از دومتر هم مي توان به آب رسيد .. در اسبوکلا ،آب زير زميني  در سطح و در شکاف هاي کم عمق جريان پيدا مي کند .                           .                                                                                                                          
19-The Language Of The Gods In The World Of Men: Sanskrit, Culture, And Power In Premodern India
(2009/06/01)
by Sheldon Pollock
20- www.kulaian.com
21- واژه« پهلوي » در ارتباط با  واژه  سنسکريت   pahlavaاست .  از روي فرهنگ نامه يي معتبر ،معناي آن را صرف نظر از ميزان صحت آن ،  عینا در اين جا نقل مي کنيم :                                                                                           
 
pahlava    m. pl. N. of a people (the Parthians or Persians) Mn. x , 44 MBh. &c. (also spelt %{pahnava} ; in the VP. they are said to be a degraded Kshatriya race conquered by Sagara and sentenced to wear beards).      
 Monier Williams Sanskrit-English Dictionary (2008 revision)
 
         
ملاحظه مي شود که واژه سنسکريت pahlava ،از ریشه ای مشترک ، بین کشاتريا و مردم پارتی حکایت می کند.
                                                                                                              آبان ماه   1388  - ساري  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 14:19  توسط علی  | 

گاو بومی مازندران و گیلان از چه زمان بومی این دیار شده است؟


گاو بومی مازندران و گیلان از چه زمان بومی این دیار شده است؟

  جمعه 27 فروردين 1389
درويش علي کولاييان
                                                                                                                                     
                           
در ایران گاو بومی مازندران و گیلان به گاو جنگلی موسوم است و با  دیگر نژادهای گاو بومی در ایران  تفاوت دارد . مثلاٌ ، هم گاو نر و هم گاو ماده  شاخ  دارند .  در جنس نر کوهانی بر جسته روی شانه ها به چشم می خورد  و اختلافی فاحش و غیر عادی به لحاظ وزن و قد بین نر و ماده وجود دارد . تا چند دهه پیش از این، چرم، لبنیات و گوشت مصرفی مردم در مازندران و گیلان در بخشی عمده از همین گاو بومی تامین می شده  و تقریباٌ تمامی اهالی روستا و بسیاری از خانواده های شهری در این دو استان این حیوان اهلی را در محل مسکونی و معمولاٌ  با چارپایان دیگر در طویله ها نگه می داشتند جایی که لانه مرغ و ماکیان نیزدر اطراف آن بود. به این ترتیب هر خانوار سعی در خودکفایی خود داشته است . آن ها که متعلق به یک یا دو نسل پیش از این اند در شهر های گیلان و مازندران ، گاو های رها شده در کوچه پس کوچه را که به آزادی پرسه می زدند و از درون زباله ها در جست و جوی غذا بوده اند بخاطر می آورند . مردم معمولاٌ از این گاوهای ریزنقش و کوچک اندام هراسی به دل راه نمی دادند و از حضور آن ها در محل رفت و آمد خود تعجب نمی کردند .  ماده گاوها هر صبح  پس از دوشیدن شیر بتوسط صاحبان خود  به بیرون از خانه هدایت می شدند و هنگام غروب مطابق عادتی که داشتند به منزل و نزد صاحبان خود باز می گشتند.
نقش این حیوان اهلی و بسیار سودمند ، فقط محدود به آن چه که گفته ایم نبود . نوع نر یعنی ورزا که معمولاٌ اخته می شد تا به کار شخم  گرفته شود  به خصوص در شالیزار ها بسیار حائز اهمیت بود . آن روزها گاو های نر  در حکم  تراکتور وتیلر برای صاحبان خود بودند .گاهی  حیوان در کشیدن بار و حتی سواری دادن نیز بکار می رفت . حتی از پشم این گاو که معمولاٌ از دم پشمالو با قطع طول اضافی آن حاصل می شد  طناب و ریسمان و امثال آن می بافتند . از فضولات این حیوان نه تنها در کشاورزی بلکه گاهی برای رنگ بخشیدن به مخلوطی از آب و گل به عنوان رنگ در نمای دیوارها( به مازندرانی گل گویی)  و در محل مسکونی  در روستا ها استفاده می شد . سودمندی این حیوان برای مردم  بسیار بود و از این رو در ادبیات فولکلور از این حیوان همیشه با عطوفت بسیار نام می برند

:(( نگارنده این حرف را از زبان یک مرد ساده روستایی در مازندران شنیده است  که می گفت :  گو مار و خاخِر جا هسته  که معنی آن چنین است  : گاو(ماده) چون مادر و خواهر، گرامی است . گاو ها نیز گاهی عطوفتی عجیب  نشان داده به صاحبان خود عادت کرده و علاقه ای خاص به گالش های خود نشان می دادند . دیده شد ه گاو ها با شنیدن جیغ و داد نو جوانی گالش به قصد دفاع  از او به ضارب که از قضا ارباب و صاحب اصلی همان گاو بوده است ، حمله ور شدند .))


 پرورش دهنده اصلی گاو های جنگلی معمولاٌ گالش ها و مختبادها * بودند . آن ها گله های گاو خود را که از نژادی خالص تر بوده اند در جنگل ها ودرارتفاعات می چراندند .آنها پرورش دهندگان سنتی گاو و دامداران اصلی در منطقه بحساب می آمدند . این مردم شیوه ای متفاوت با زندگی برنج کاران داشتند . این شیوه حتی تا سال های اخیر نیز متداول بوده و نگارنده از نزدیک آن را دیـده و شاهد آن بوده است .
گالش ها و مختباد ها ایام سرد و زمستانی را در جلگه و معمولاٌ میان جنگل سپری می کردند  (قشلاق) . در اواسط بهار و آغاز فصل گرم گالش ها  به اتفاق گله هایشان به ارتفاعات نقل مکان می کردند(ییلاق) . این دسته از مردم در بند کشت و کار برنج نبودند وهمانطور که گفتیم  با شروع گرم شدن هوا، آن ها آزادانه منطقه های کشت برنج در جلگه  را ترک و به مناطق خوش آب و هوای ییلاق نقل مکان می کردند .
موضوعی که همیشه جالب به نظر می رسید اشتیاق بیش از حد گله گاوها  به هنگام حرکت و شروع عزیمت به ییلاق بود . هیجان و ماغ کشیدن پی در پی گاو ها  زمانی که منتظر حرکت می شدند یا  به هنگامی که گالش فریاد  کوه کوه ! را سر می داد و با این فریاد ، شروع سفر را اعلام می کرد  بسیار تماشایی بود . گاوها رفتن به ارتفاعات را  بسیار دوست می داشتند .
این تمایل  عجیب  جلوه می کرد چون در زمان حرکت به ارتفاعات ، جایی را هم که ترک می کردند، فصل روییدن و فصل علوفه  بود .
گالشها به هنگام عزیمت همه متعلقات خود را به ییلاق می بردند  حتی ماکیان را بار اسب هایشان می کردند . از یک یا چند گاو هم برای حمل بار به ارتفاعات استفاده می شد .
اختلاف ارتفاع بین ییلاق و  قشلاق معمولاٌ حدود دو هزار متر و مسیر حرکت دارای شیب های تند فراوان بود . با این وجود گاوها به سرعت طی طریق می کردند و به چابکی از ارتفاعات  بالا می رفتند . برای همه پیدا بود که بودن در ارتفاعات را طبیعت  گاو های بومی بسیار پسند می کند . آیا این تمایل تا حدی نوع نژاد یا منشا نژادی  گاو های بومی را به ما معرفی نمی کند؟ قبل از اینکه به ادامه این بحث بپردازیم اشاره ای به انواع گاوهای اهلی در جهان و ایران می کنیم .





گاو های اهلی در جهان


مطابق یک دسته بندی کلی گاو های اهلی در جهان به دو نوع ، گاو بدون کوهان، بوس تاروس Bos taurus وگاو کوهان دار، بوس ایندیکوسBos indicus   تقسیم می شوند که دسته اول معمولاٌ به گاوهای اروپایی شهرت دارند و دسته دوم به گاوهای آسیایی . در بین گاوهای بومی ایران بسته به اینکه کدام منطقه مورد نظر است ، معمولاٌ یکی از این دو نوع و گاهی هم آمیخته این دو نوع و یا دو رگه آن ها نیز به چشم می خورد .






گاوهای اهلی ایران


   برخلاف کشوری مثل هندوستان تنوع گاوبومی در ایران زیاد نیست. معروفترین گاوهای ایرانی، سرابی و سیستانی و دشتیاری و جنگلی که  جنگلی همان گاو های بومی گیلان و مازندران و گرگان است و به گاو مازندرانی نیز  شهرت دارد .


گاوهای جنگلی و نقش مهم آن ها در کشاورزی سنتی

گاو جنگلی بدون تردید از تیره گاو های آسیایی است . کوهانی برجسته در نوع نر آن دیده می شود که در مازندرانی به آن کوُل گفته می شود . معمولاٌ با اخته شدن گاو از برجستگی کوهان  کم می شود . برای شخم کردن زمین معمولاٌ گاو نر اخته به کار می رود .  
 مهم ترین استفاده از گاو های بومی در گیلان و مازندران و گرگان بکار گرفتن  آن ها در کشاورزی و کار شخم به ویژه در شالیزار بوده است . قدرت و توان این نوع گاو مثال زدنی است . ٌ در یک روز کاری قریب به چهار هزار متر زمین با گاو مازندرانی شخم زده می شد .  ویژگی های فیزیکی مناسب در شخم کردن زمین شالیزار و تحمل زیاد این حیوان شاید دلیل اصلی علاقه و توجه کشاورزان منطقه به این حیوان، طی چند هزار سال بوده است . با رسیدن عصر جدید و استفاده از ماشین آلات و واجد اهمیت شدن شیر و گوشت ، پرورش این نوع گاو به دلیل کوچکی اندام و شیر دهی کم ، رفته رفته غیر اقتصادی می شود و در نتیجه تعداد این نوع گاو هر سال کم تر می شود .  تغییر روش در دامپروری منطقه  به لحاظ علمی هنوز به درستی محک نخورده است و پژوهش های کافی در ارزیابی این تحول بایستی مورد توجه قرار گیرد .


گاو جنگلی از کجا آمده است؟

  بطور قطع منشا این گاو که به گاو مازندرانی نیز شهرت دارد  خارج از ایران بوده است . تفاوت های ظاهری این حیوان از نظر جثه و رنگ و ظاهر با دیگر گاو های اهلی در فلات ایران بگونه ای است که منتج شدن دیگر گاو های ایرانی از این گاو ویا بالعکس را نمی توان نتیجه گرفت . بنا بر این این حیوان را از کدام منطقه از جهان آورده اند ؟ توجه به ویژگی های  این گاو  می تواند به یافتن پاسخ  به این پرسش کمک زیادی بکند.
   
ویژگی های بارز گاو جنگلی

1.    جثه ریز به ویژه در نوع ماده آن که معمولاٌ کم تر از دویست وپنجاه کیلو است جلب توجه می کند  و جالب است  بدانیم که جثه جنس نر نسبت به ماده بزرگ تر، گاهی تا دو برابر یا بیشتر است که این نیز از ویژگی های نادری است که متعلق به گاوهای جنگلی است .
2.    تنوع رنگ در گاوهای جنگلی  نه تنها از دیگر گاوهای ایرانی بیشتر است بلکه در دیگر انواع گاو های آسیایی نیز این تنوع به ندرت به چشم می حورد.  رنگ ها معمولاً سیاه و یا قهوه ای است که اکثر اوقات با لکه های درشت و کوچک سفید همراه می شود . گاو های جنگلی یا مازندرانی که تصویرشان در این گزارش آمده دارای رنگ سیاه و یا قهوهای همراه  با لکه های سفیدند .  گاو نر(تصویر1)  قهوه ای تند متمایل به مشکی  با لکه های سفید روی دم و پیشانی و زیر شکم است . 
3.    شیر دهی گاو جنگلی در حد نازل است واین خاصیت همراه با جثه ریز که به معنای گوشتی نبودن این حیوان است می رساند که دلیل قطعی انتخاب این گاو تحمل حیوان در کشیدن بار و برای استفاده در شخم کردن زمین های کشاورزی بوده است  به ویژه در زمین های شیب دار ودر شالیزار که از این لحاظ  بسیار پر تحمل و کم نظیرند.
ویژگی های دیگر نظیر چریدن و ماندن در جنگل، رنگ گوشت ، شکل شاخ و گوش های بالنسبه باریک ، صورت کشیده و دم بلند ، حالت چشم و مواردی دیگر مثل کوچک بودن کوهان(به مازندرانی کول)  در جنس ماده و تفاوت فاحش آن با اندازه کوهان در گاو نر ، باریک و کوچک بودن غلاف sheath  ونظایر آن  گاو های جنگلی و یا همان گاوهای گیلان و مازندران و گرگان را نه تنها با دیگر گاوهای ایرانی بلکه با قریب به اتفاق گاوهای آسیائی متمایز می سازد .

1.JPG
 تصویر(1)
        گاونر مازندرانی (شش ساله ) – روستای سوغندی کلا ،ساری

2.JPG
  تصویر(2)
            گاو نر مازندرانی(تصویر سمت چپ) در سوغندی کلا ساری

3.JPG
 تصویر(3)     گاو ماده چهار ساله مازندرانی(سوغندی کلا )
4.JPG
 تصویر  (4 )    تصویری دیگر ازگاو ماده چهار ساله مازندرانی

شالیکاران مهاجر

نگارنده در پژوهش های خود  که بعضاٌ نیز منتشر شده اند به ارائه شواهدی می پردازد که نشان می دهد کشت و کار شالی در مازندران، چند قرن قبل از میلاد ، و به توسط کسانی آغاز می شود که مهاجرینی از شبه قاره هند محسوب می شدند .
 کار برد گسترده اصطلاحات سنسکریت در زمینه کشاورزی برنج و دامداری در مازندران  به خصوص در حوزه مربوط به رود تجن ، قابل ملاحظه است .  در میان سایر زبان های ایرانی ، این اصطلاحات به چشم نمی خورد. نام سنسکریت بسیاری از اماکن در حوزه رود تجن،که در فاصله ای بالنسبه نزدیک نسبت به شهر باستانی دامغان یعنی هکاتوم پیلوس پایتخت آن زمان ایران  واقع است ، بسیار جلب توجه می کند .( دراین زمینه علاقمندان می توانند به نوشته های دیگر به همین قلم مراجعه نمایند).
شواهد نشان می دهد ، مردمان مهاجر بر خلاف مردمان بومی،  تمدنی پیشرفته داشته، دارای خط و برخوردار از گرامری علمی برای زبان خود بوده اند . آن ها به کشاورزی و به فن  با اهمیت آبیاری مسلط بوده اند . آن ها مهاجرینی از ثروتمند ترین کشور جهان در آن عصر به حساب می آمدند و در اوج توسعه روابط ایران و هند به مازندران و یا طبرستان امروزی کوچانده می شوند . پیدا است که از اهداف این کار تولید محصول گران قیمت برنج  در منطقه بوده است. برنج در آن زمان غذایی گران قیمت بود. این محصول از کشور هند به حوزه مدیترانه و به مصر صادر می شده است . دوره زمانی مربوط به آغاز این اتفاق تاریخی می تواند در محدوده پایان قرن چهارم و آغاز قرن سوم پیش از میلاد باشد .
پژوهش های باستانشناسی که تا کنون صورت پذیرفته ، نظیر کاوش ها در گوهرتپه مازندران که محل آن در یک منطقه جلگه ای است نشان می دهد لا اقل تا دوران دوم عصر آهن ،علایم و نشانه هایی از کشت برنج در منطقه وجود نداشته است. 
توضیح 1 علاوه برآن در بقایای مواد غذایی  کشف شده در گوهر تپه نزدیک بهشهر  که محلی برای سکونت در عصر آهن بود  از استخوان گاو نشانی  نیست (در گزارش باستان شناسی اشاره ای به آن نبوده است ) جایی که بقایای استخوان گوسفند سانان و گوزن و خوک با فراوانی یکسان در گوهر تپه در دوره مربوط به عصر آهن دیده می شود . این علائم  نشانگر آن است که به احتمال بسیار تا آن زمان، گاودر محل نگهداری نمی شده است .   و به گمان قوی شالیکاران مهاجر که پس از عصر آهن و در قرون اولیه قبل از میلاد ساکن این منطقه می شوند   خود آغازگران کشت برنج در شمال ایران و در عین حال نیز اولین پرورش دهندگان گاو اهلی در بخش جلگه ای مازندران بوده اند .باید اضافه نمود که اطلاعات تاریخی ما  نقش مهم گوزن را برای ساکنین قدیم طبرستان و یا مازندران تایید می کند و شاید این حیوان ، طی دوره هایی طولانی از بعضی جهات مثل گوشت و چرم ، برای ساکنین اولیه منطقه ، پیش از آمدن شالی کاران مورد استفاده بوده است .ٌ قریب هزار سال پیش از این ، اسپهبدی مازندرانی در یک عروسی گوشت هزار گوزن را غذای مهمانان خود می کند و حال این که گوسفند و گاو ذبح شده  برای این جشن جمعاٌ سیصد راس گزارش می شود .شاید این توجه خاص به گوزن  در آن زمان، بازمانده رسمی دیرین در منطقه بوده است .  آن ها رمه های گوزن را درون شکارگاه هایی محصور تحت کنترل خود نگه می داشتند .  نام هایeNaka  و sAraGga  هرکدام معرف نوعی گوزن در زبان سنسکریت است  احتمالاٌ مهاجرین نام های اِنَکا  و سارَگ را بر این اساس برای محلی که امروز شهر نکا  است ویا برای روستایی بزرگ نزدیک نکا یعنی سورگ که اکنون به عنوان شهر شناخته می شود ، برگزیده اند . هر دو محل در دشتی وسیع واقع  اند واین اسامی برایشان با توجه به نوع کاربردی که داشته اند می تواند دارای معنی و مفهومی مشخص باشد . دو محل مذکور نزدیک منطقه دشت ناز ساری  و در مجاورت دشتی پوشیده از درخت واقع  اند که  در دهه های اخیرمحل احیای حیوان رو به انقراض حیات وحش ایران ، یعنی گوزن زرد شده است .

اگر بپذیریم که شالی کاران مهاجر بوده اند این احتمال قوت می گیرد که این مردم به هنگام کوچ  به مازندران نوعی دام را با حیوانات اهلی دیگر با خود همراه آورده اند .
واضح است در کار کشت برنج به عنوان مثال گاو نر، از ضروری ترین امکانات محسوب می شده است.بعلاوه گاو ها  معمولاٌ برای کشیدن ارابه ها و حمل بار برای فواصل طولانی نیز به کارمی رفته اند . این می تواند دلیلی دیگر برای همراه شدن این دام با مردم مهاجر باشد. در زمان مهاجرت این مردم به مازندران ، گاو های بومی این منطقه اگروجود داشته اند ، بعید است که در کار شالی انتخاب مناسبی به حساب می آمدند، زیرا در آن زمان و  پیش از مهاجرت برنجکاران ، در این منطقه از برنج خبری نبود .بعلاوه، انتخاب گاوی مناسب برای شالی زار و یا مناسب زندگی شالی کاران می بایستی محصول یک انتخاب نهایی برای ده ها نسل مردمی باشد  که مردم مهاجراز میان آنان بر خاسته و  به این دیار نقل مکان می کردند.
   به دلیل مشابهت در اصطلاحات زبانی به ویژه در مورد کشت برنج و هم واقعیت های  تاریخی پذیرفته شده در مورد مسیر معرفی برنج به مغرب جهان در آن دوران و سر انجام  به دلیل واجد اهمیت بودن مشابهت سر زمین در انتخاب محل از سوی مهاجران ، می توان چنین نتیجه گرفت که  این مردم ، از مناطق جلگه یی شمال هند و از دامنه های جنوب هیمالیا و به احتمل زیاد از نزدیکی های رود گنگ به مازندران آمدند . نوع برنج های مرسوم و یا کشت محصولاتی نظیر لــلـه گولی (نیشکر )که این اصطلاح مازندرانی هم با اصطلاحات سنسکریت مطابقت پیدا می کند و یا نام واسامی  بومی بعضی درختان نظیر بی ولی(گل ابریشم) در مازندران  ، که امروز در منطقه شمال هند موسوم به   bavalاست و یا نـَم دار که نام درختی جنگلی به مازندرانی است در آن جا امروز به آن نِـم ((Nim گفته می شود و سنسکریت آن nimba است  . استفاده از گیاه مردابی" گاله "( به سنسکریت gali) که هنوز در آن مناطق بر اساس تصاویری که ارایه داده ایم ، مرسوم است و در مازندران هم کاربردی مشابه دارد  .علاوه بر آن  نژادهند و آریایی مردم هم می تواند این گمان ما راتقویت کند .    یکی از جالب ترین موارد ، یافتن  سر منشا گاو مازندرانی و یا همان گاو های جنگلی ایران در هند است .

گاو های بومی در کشور هند

دامپروری در هند امروزه دستخوش تغییر است ولی پرورش گاو های بومی  در این کشور همچنان بسیار با اهمیت است .
کشور هند بزرگترین سهم از گاو های اهلی در جهان را  داراست . تعداد گاو های اهلی دراین کشور از دویست میلیون بیشتر است . گفته می شود تعداد گاو اهلی و گاو میش در دو کشور هند و پاکستان متجاوز از پانصد میلیون راس است. ( گاو میش  گاو اهلی محسوب نمی شود) 

 گاو های اهلی در هند اغلب برای شخم کردن و حمل بار بوده اند . شیر دهی گاو های ماده  در درجه دوم اهمیت بوده است . باید عنوان نمود که تنوع گاو در هند از تنوع گاو در ایران بسیار بیشتراست .
قریب به سی نژاد و یا تیره از گاو های اهلی و بومی هند از یکدیگر فابل تشخیص اند که نگارنده برای یافتن موردی مشابه با گاو های جنگلی به ویژگی های مهم  ظاهری درهر کدام از آن ها جداگانه توجه نموده است  . دسته مهمی از گاو های اهلی در هند با نام  زبوzebu است که هم در نوع نر و هم درنوع ماده آن ها کوهان بزرگی دیده می شود . غبغب بزرگ و گوش بزرگ و افتاده در این دسته از گاو های هند به چشم می خورد و این موارد از ویژگی های این دسته مهم از گاوهای هند محسوب می شود .
توضیح : یکی از این نوع گاو را آمریکاییان در قرون اخیر به ایالات متحده آورده  با گاو های بومی مناطق آمریکای شمالی آمیخته اند . حاصل این آمیختگی گاو  موسوم به برهمن است .  مقاومت این نوع گاو در مقابل بیماری ها و تحمل آن ها در برابرمزاحمت حشرات مورد توجه دامپروران مناطقی از ایالات متحده بوده است .

  گاو های اهلی و بومی هند و پاکستان که ده ها گونه اند ، قریب به اتفاق دارای ظاهری متفاوت  و قابل تشخیص با گاوهای جنگلی ایران اند  اگر چه آن ها نیز چون گاو بومی گیلان و مازندران به لحاظ علمی معمولاٌ به نژاد بس ایندیکوس   Bos indicus   متعلق اند ولی از نظر جثه و شکل شاخ و یا رنگ و یا شیر دهی و بسیاری از جزییات دیگر با گاوهای مازندرانی متفاوت اند . کسانی که گاو های جنگلی ایران را از نزدیک می شناسند تفاوت های آن هارا با گاو های بومی هند و پاکستان متوجه می شوند  .استثنایی که وجود دارد  گاو پون ور Ponwar است .موردی نادر، در منطقه ای از شمال هند و در ایالت اتار پرادش ، که محلی در همسایگی و در جنوب کشور نپال و در دامنه جنوبی کوه های هیمالیا است . بخش های آغازین رود بزرگ گنگ ازحوالی همین منطقه عبور می کند .  منطقه دارای جنگل است   ، و جنگل چرا گاهی سنتی برای گاو پون ور بوده  و هست. کشت گاه های بزرگ  برنج در مناطق هم جوار بسیار است  . منطقه بخشی از ایالت اتار پرادش است  و اتار پرادش از برکت رود بزرگ گنگ  مرکز اصلی کشت برنج به خصوص از نوع معطر آن در هند و بطور کلی در جهان شده است . 


زیستگاه اصلی گاو پون ور ،Ponwar در هند
5.JPG
در نقشه موقعیت ایالت اتار پرادش در کشور هند مشخص شده است و  موقعیت منطقه یی با نام پیلی بیت  در اتارپرادش Pilibhitکه پرورش گاو پون ور هنوز در آنجا مرسوم  است و بسیار محدود به نظر می رسد(قریب سه هزار کیلو متر مربع) مشخص شده است .البته در سر زمین های شمالی تر نیز که متعلق به کشور نپال است پرورش این گاو و استفاده از آن تا حدودی رایج است . شکل ظاهر گاو پون ور Ponwar  به گاوهای جنگلی ایران بسیار نزدیک یا با آن نوعاً  قابل انطباق است . تصویر (5 ) گاو ماده پون ور و تصویر(6) گوساله و  تصویر(7) گاو نر اخته و  تصویر (8) گاونر اخته نشده  پون ور،Ponwar  نشان داده شده است  . آن ها که گاو های مازندرانی و گیلانی را دیده اند از شباهت زیاد آن ها با گاو پون ور تعجب می کنند . تصویر دیگری از یک گاو نر جوان ( پون ور ) به دست ما رسیده تصویر (13) که متعلق منطقه یی از شمال هند است و شباهت  خیره کننده ای با یک گاو نر مازندرانی دارد( تصویر 14).

گاو پون ور، Ponwar

گاو پن ور بخصوص ماده آن دارای جثه ای کوچک  است و این خصلت آن را از اغلب گاو های هند متمایز می کند .این گاو به رنگ های متنوع اغلب سیاه و قهوه ای با لکه های درشت سفید در جاهای مختلف بدن دیده می شود . اندازه لکه ها از قاعده ای تبعیت نمی کند و در مورد رنگ این گاو گفته می شود که از گاوهای مناطق کوه پایه ای نپال هم به آنان به ارث رسیده است به عبارت دقیق تر به لحاظ ژنتیکی در بخشی عمده  با گاوهای اهلی موجود در ارتفاعات میانی هیمالیا، واقع در نپال  ،مرتبط می شوند.
گاو پون ور دارای صورتی کوچک ، باریک و با گوش های کوچک و چشم های درشت است . معمولاٌ لکه ای سفید در پیشانی این گاو دیده می شود . شاخ ها متوسط و یا کوچک  و  به طرف بالا است و به درون خمیده می شوند و نوک تیزند .  طول آن ها از 19 تا 35 سانتی متر است .گردن گاو کوتاه و قدرتمند است و غبغب نازک و متوسطی نیز در این گاو دیده می شود. کوهان در گاو نر به خوبی رشد می کند ولی در ماده اینگونه نیست و کوچک باقی می ماند  .                       

6.JPG
تصویر(5)
              گاو ماده پون ور ، Ponwarدر پیلی بیت ،Pilibhit اتار پرادش هند

پستان و نوک پستان در گاو پون ور کوچک است .  دم حیوان بلند و در انتها سیاه و یا سفید است . این حیوان شاخ زن است(در مقایسه با گاو های به اصطلاح اصیل امروز در ایران ) و گاهی حمله می کند . شیر دهی این حیوان کم و امتیاز اول آن استفاده از قدرت کشش و تحمل زیاد آن برای کشیدن بار بوده است .

مقایسه اندازه های قد و دور سینه در گاو جنگلی و گاو پون ور ،Ponwar گاوماده
 تعداد مورد اندازه گیری  دور سینه (cm)          قد(cm)
 14راس ( 4سال به بالا)              142/4            1o7/ 47  گاوجنگلی(مازندرانی)
 181راس بالغ(cow)           140/6             108/9  گاو پون ور،Ponwar

مقایسه اندازه های قد و دور سینه در گاو جنگلی و گاو پون ور ،Ponwar گاو نر
 تعداد مورد اندازه گیری  طول بدن  (cm)
 دور سینه(cm)
    قد(cm)               
 
 2راس  111  160          118   گاوجنگلی(مازندرانی)
 119  راس  103  160  116  گاو پون ور،Ponwar(1)







·    در منبع ایرانی  نویسندگان گزارش به ارقام مربوط به گاو نر اشاره ای نمی کنند و به علاوه در مورد طول بدن گاو ها عموماً اندازه  سر تا دم ، Top line را آورده اند که میزان صحیح طول بدن ، Body length همان از شانه  تا دم است . لذا نگارنده در مورد گاو های نر مازندرانی به دو نمونه ای که  خود به آن دسترسی داشته اکتفا نموده است .

7.JPG
تصویر(6)
گاو نر یا ورزای  پون ور،Ponwar که اخته شده و در کار شخم مورد استفاده است . گونه های دیگر گاو هم در تصویردیده می شود

8.JPG
تصویر(7)
گاو های پون ور Ponwar در جنگل های منطقه پیلی بیت، Pilibhitدر اتار پرادش هند
9.JPG 
 تصویر(8)
  محل نگهداری گاو های پون ور در منطقه پیلی بیت،  Pilibhitدر اتار پرادش هند


10.JPG
 


  تصویر(9)
         گوساله پون ور Ponwar

11.JPG

تصویر(10)
   گاو نر اخته نشده پون ور ، Ponwar ( گونه های دیگر گاو هم در تصویر دیده می شوند)

12.JPG
تصویر 11
       گاو های نر ( ورزای جنگی ) در مراسم سنتی ورزاجنگ در گیلان (به نقل از گیلان نامه جلد ششم )

13.JPG

تصویر 12

          گاو نر ( ورزای جنگی ) در مراسم سنتی ورزاجنگ در گیلان (به نقل از گیلان نامه جلد ششم )


مقایسه دیگرویژگیهای ماده گاو جنگلی با ماده گاو پون ور، Ponwar
    
  نوع ویژگی                             گاو جنگلی       گاو پون ور

کل مقدار شیر دریک دوره        450 کیلو گرم       462.5کیلو گرم
سن اولین زایمان                       48ماه              40تا 60ماه  
دوره شیرواری                          2/8ماه             8تا 10 ماه
شیر در روز*                           4-1کیلوگرم      5/2-5/0کیلوگرم    
* در مورد مقدار شیر در نوشته های محلی ضد و نقیض فراوان است  نگارنده خود به سه عدد گاو ماده در روستای سوقندیکلا ساری دسترسی داشته و دیده است که صاحب گاو (آقای  قاسم فلاحتی)  از سه گاو ماده  مازندرانی خالص خود روزانه قریب هشت کیلو گرم شیر دوشیده است که متوسطی قریب 6/2 کیلو گرم به ازای هرگاو بوده است .


14.jpg
تصویر(13)
                تصویر یک گاو نر جوان در شمال اتار پرادش و نزدیک گنگ(Laxman jula)
        در تصویر به نوع گاو اشاره یی  نشده است ولی با توجه  به ظاهر این حیوان و نام ناحیه، تشخیص تیره و نوع گاو دشوار نیست .

15.JPG
تصویر(14)
                تصویر یک گاو نرمازندرانی  -  از یک پایان نامه دکترا(1357-1350(


ایالت اتار پرادش ، و ناحیه پیلی بیتPilibhit


 اتار پرادش به معنای ایالت شمالی است مهم ترین ایالت هند و پر جمعیت ترین آن است ) از سال    2000 و در تقسیم بندی های جدید  قسمت شمالی این ایالت یعنی اتارون چال از اتارپرادش جدا است . ( . به لحاظ جمعیت به تنهایی در رده پنج کشور پر جمعیت جهان است . بیش از 180 میلیون نفر جمعیت دارد . اکثریت مردم آن هندو  و بزرگترین آثار که مفاخر فرهنگی هند محسوب می شوند متعلق  این ایالت اند . اگرا  Agra که بزرگترین مرکز جذب توریست در هند قلمداد می شود و همچنین عمارت معروف تاج محل متعلق به  این ایالت است .
 کوه هیمالیا که در دامنه آن کشور نپال جای گرفته است،  در همسایگی و در شمال ایالت اتار پرادش است . رود بزرگ  و عظیم گنگ از شمال این ایالت آغاز و پس از طی کردن  مسیری طولانی وارد ایالت های شرقی هند می شود و در نهایت به  به خلیج بنگال می ریزد . ایالت اتار پرادش بزرگترین مرکز کشت برنج جهان نیز هست . گاوهای اهلی در اتار پرادش  بیش از 5/23 ملیون راس است  و  تنوع گاو بومی در این ایالت ، از تنوع گاو های بومی در ایران نیز بیشتر است . پون ور یکی از آن ها است  . پون ور بسیار شبیه  گاو های مازندرانی است . نتیجه آزمایشات ژنتیکی به عمل آمده از سوی پژوهشگران هند بر روی پون ور به زبان انگلیسی و در صفحه بعد آمده است  . امیدواریم که موسسات دامپزشکی کشورمان نیز تا کنون در مورد گاوهای بومی ایران ، دست به اقدامی مشابه زده باشند  . 
 
ناحیه پیلی بیت ،Pilibhit که شهرستانی با اهمیت است در شمال مرکزی  ایالت اتار پرادش ودر عرض جغرافیایی شمالی4,28و  ,8 28  و طول جغرافیایی 79و  و4, 80  و نزدیک به بخش های آغازین گنگ است . گاو پون ور Ponwar مختص این ناحیه از هند است . این نوع گاو امروز در بخش هایی ازسر زمین همسایه شمالی یعنی نپال نیز نگهداری می شود . جثه بالنسبه ریز و شیر دهی کم ، از اهمیت اقتصادی این گاو به شدت کاسته است .
.اهمیت پیشین این گاو در زمینه کشاورزی و حمل و نقل بوده است . در زمان حاضر استفاده از ماشین آلات ، اهمیت این دام را روز به روز کمتر کرده ، از این نظر، این دام  به سر نوشت گاو های جنگلی ایران یعنی گاوهای گیلان و مازندران و گرگان دچار شده است . از نظر کارشناسان از بین رفتن این حیوان و یا انقراض آن که از ذخایر ژنتیکی بسیار مهمی  بر خوردارند خسارتی جبران ناپذیر است . 
ناحیه پیلی بیت Pilibhit و نواحی اطراف آن دارای شباهت های فراوان با مازندران است  از جمله ارتفاع و میزان باران و وجود جنگل و رودخانه ، وجود نباتاتی مانند مرکبات(در نپال ودر همسایگی این ناحیه) و از همه مهم تر کشت با اهمیت برنج است . در کنار شواهدی دیگر نظیر آن چه در نوشته های پیشین به توسط نگارنده بیان گردید، گاو پون ور، رد پای مهمی از مهاجرت مردمی شالیکار از ایالت اتار پرادش هند  را ، به مازندران مطرح می کند .
 نکته ای را که باید اضافه نمود موقعیت خاص ناحیه پیلی بیت و منطقه اطراف آن نسبت به راه ارتباطی عهد باستان هند است که مرتبط به  راه تاریخی معروف به جاده ابریشم است . راه باستانی از شهرمتهره  Mathura محل تولد کریشنا که از خدایان مردم هندو است می گذشت  و همانطور که گفته شد به جاده ابریشم وصل می شد . ادامه طولانی جاده ابریشم نیز از درون ایران و از کنار دامغان و از جنوب مازندران می گذشت .
 



      نقشه توپوگرافیگ کشور هند


16.jpg
   تصویر 15




. در این نقشه پهن دشت  اطراف گنگ  یعنی  بزرگترین مرکز کشت برنج آبی در جهان  را ملاحظه می کنید .  جلگه مازندران و گیلان اگر چه بسیار کوچک تر از آن  است ولی دارای شباهت زیاد به  طبیعت حوزه رود گنگ است . در جهانی که به غرب شبه قاره هند تعلق دارد جلگه مازندران و گیلان شبیه ترین وضعیت به حوزه رود گنگ را دارد . این منطقه از ایران شبیه ترین و در عین حال در میان مناطق مشابه در غرب هند، دارای نزدیک ترین فاصله  به حوزه رود گنگ است .

17.jpg
تصویر 16
                   بانویی سیاستمدار اهل پیلی بیت ،  Pilibhit در ایالت اتار پرادش




·    در پیلی بیت 120  تا 150سانتی متر باران در سال و درجه حرارت متوسط 5 درجه در زمستان و بیشینه درجه حرارت نیز 45 درجه سانتی گراد در تابستان است. با توجه  به این ارقام  پیلی بیت به وضعیت حوزه تجن و اصولاٌبه  مازندران جلگه شباهت زیادی پیدا می کند . این ارقام در نپال و در قسمت جنوب که با پیلی بیت هم جوار است و در آنجا نیز پرورش گاو پون ور مرسوم است تغییر پیدا می کند  . شرایط آب و هوایی جنوب نپال به مازندران  نزدیک تر است و در آن جا در جه حرارت  بیشینه در تابستان 40 درجه سانتیگراداست .
·   

 
     : نظریه کارشناسان ژنتیک هند در مورد گاو پون ور:
Ponwar cattle: Analysis of DNA with a battery of microsatellite                                               
markers revealed polymorphism at all microsatellite loci. Observed
and effective number of alleles varied from 3 to 10 and 1.8 to 6.2,
respectively. Mean number of observed and effective alleles was
5.9±1.7 and 3.4±1.2, respectively. Observed and expected
heterozygosity ranged from 0.194 to 0.8, and from 0.45 to 0.85
with the mean of 0.497±0.176 and 0.682±0.113, respectively. The results
 reflect substantial genetic variability in Ponwar cattle
             



           راه تجاری در هند باستان که به جاده ابریشم مرتبط بوده است


18.jpg

 تصویر 17
    در اکثریت قریب به اتفاق نقشه های ارائه شده از سوی مورخین نظیراین نقشه که مربوط به زمان مارکوپولو است، راه باستانی و با اهمیت در هند قدیم ازشهر متهراMathura  در شمال این کشور ،  یعنی از ایالت اتار پرادش (متهرا درست در مرکز تصویر و  نزدیک رود بزرگ گنگ است)عبور می کند . این راه پس از عبور از تاکسیلا که روزگاری ساتراپ نشین هخامنشیان بوده است به شهر باکتریا (بلخ) می رسید و در مسیر جاده به اصطلاح ابریشم قرار می گرفت . این راه  از آن جا به مَـرو و سپس به دامغان یا هکاتوم پیلوس  می رسید . هکاتوم پیلوس نام دامغان  در روزگار سلوکیان و اشکانیان ودر زمان معرفی کشت برنج به ایران بوده است. دامغان  در فاصله ای  بالنسبه نزدیک نسبت به رود تجن و نسبت به حوزه آبیاری این رود است و شهر ساری همیشه ، به قسمتی از همین حوزه تعلق داشته است .
بدین ترتیب می توان پذیرفت که مهاجرین برنجکار از این راه و همراه با بار و بنه  به کمک اسب و گاو و حیوانات اهلی دیگر مثل سگ و حتی بذر غلاتی مثل برنج و بذر درختانی مثل گل ابریشم و نم دار  ،  ابتدا با گذشتن از بخش هایی از ارتفاعات هیمالیا و با عبور از شمال پاکستان و افغانستان در مجموع  با طی نمودن قریب سه هزار کیلومتر راه به دامغان می رسیدند . آن ها پس از عبور از این شهر با عبور از ارتفاعات البرز به جلگه مازندران و به حوزه تجن ،وارد می شدند. این مهاجرت ممکن است به تدریج و با افراد معدود آغاز و به انجام رسیده است . آن ها با رسیدن به مقصد مطابق آیین خود به آباد کردن زمین  و کشت کردن آن با کمک ابزار آهنی وبا استفاده از گاو پون وَرمشغول می شدند . منافع بیشتر تجاری که سلوکیان و اشکانیان در پی آن بوده اند به این تحول شتاب می بخشید  و کشاورزان مهاجر بر اساس معتقدات  دینی خود نیز معطل ماندن زمین هایی چون اراضی مازندران را ناشکری دانسته و همیشه از خشم ایندرا خدای آسمان و باران بیمناک  می شدند                                                                              .                               
مهاجرت این مردم مسلماً در محدوده زمانی بالنسبه کوتاهی که روابط ایران و هند در اوج خود بود( سال های آغازین قرن سوم پیش از میلاد ) به آسانی صورت گرفت ولی با سپری شدن این دوران بی نظیر و شکل گیری کشور های جدید و حکومت های سر کش در حد فاصل ایران و هند مانند هند و یونانی ها و  سپس کوشانی ها تکرارروابطی از این  دست که گفتیم مسلماٌ بسیار دشوار گردید . نکته ای را که باید یاد آور شد این است که ثبت مهاجرت این دسته از مردم که  مسلماً کم تعداد بوده اند در تاریخ هند ، آن هم در زمانی که جمعیت هند در آن زمان قریب پنجاه میلیون و یک سوم جمعیت جهان آن روز برآورد می شود ،  بعید و دوراز انتظاراست . در این سو برعکس ، به اعتقاد نگارنده آمدن این مردم به مازندران، تاثیر زیادی بر تاریخ منطقه و بلکه ایران گذاشته است  .مانند بیرون راندن مارد ها یعنی بومیان منطقه پس ازجنگ سه ساله با آن ها در قرن دوم پیش از میلاد، به توسط اشکانیان از مازندران که به گمان  ما به خاطر ایجاد امنیت برای برنجکاران بود،و بنیاد گرفتن تمدنی تازه یعنی تمدن برنج  به توسط شالی کاران مهاجر در مازندران


19.jpg
تصویر 18

                        منظره ای از طبیعت و جنگل در ایالت اتار پراذش Lucknow


20.jpg

 تصویر 19

           منظره ای از شمال اتار پرادش  و بخش های آغازین رود بزرگ گنگ


دیگرگاو های بومی معروف در هند

21.jpg
تصویر 20
      گاو از نژ اد هاریانا


22.jpg

تصویر 21
           تصویری دیگر از گاو هاریانا

    23.jpg

  تصویر 22
          گاو شیری از نژاد گیر Gir

24.jpg
تصویر 23                  گاو نر از نژاد گیر Gir         

25.jpg
 تصویر 24       گاو ازنوع  هالیکار Hallikar       

26.jpg
  تصویر 25    گاو برهمن ( اصلاح شده - انتخاب این نام توسط آمریکاییان بوده است .)


گاو اهلی یاک ،Yak


  گاو اهلی Yak یاک  متعلق به ارتفاعات میانی هیمالیا است  . این حیوان نقش حیاتی در زندگی مردم ساکن آن نواحی از جمله تبت ایفا می کند .  Yak اهلی با نوع وحشی  در خطر انقراض خود که  در سه تا شش هزار متری ارتفاعات هیمالیا هنوز دیده می شوند و دارای جثه ای به مراتب بزرگ تر ند آمیخته می شوند . این اتفاق که معمولاٌ باعث سر زنده نگه داشتن نسل و قوی تر شدن گاو اهلی است با رضایت خاطر صاحبان گاوهمراه است . یـاک ها به لحاظ دسته بندی علمی به دلیل ماغ کشیدن متفاوت که به صدای خوک  شبیه است اصطلاحاٌ   Bos Gruniens نامیده می شوند . گاو های کوه پایه در نپال معمولاٌآمیختگی نژادی با یَاک ،Yak اهلی که در رنگ های بسیار متنوع دیده می شوند، پیدا می کنند . گاو پون ور دارای هم خونی با گاو های کوه پایه ای است . قابلیت تغییرو گونه گونی ژن genetic variablity در گاوهای پون ور مطلبی ثابت شده است وشاید این مطلب به بقای نسل این حیوان در خارج از بوم اولیه آن نظیر شمال ایران، کمک فراوان نموده است .

27.jpg
تصویر 26
                    یـاک اهلی


28.jpg
تصویر 27
    زوب کیاzopkia گاوی دورگه ( حاصل اختلاط یاک yak و ماده گاو اهلی کوه پایه ای)
 حین شخم در ارتفاعات هیمالیا ، تبت . زوپ کیا (نر) قادر به تولید مثل نیست .
عکس از کتاب Christoph von Fürer-Haimendorf    
29.jpg
تصویر 28                   غژگاو   ( یاک وحشی یا غژگاو در کوه های هیمالیا)
30.jpg
تصویر 29  - غژ گاو وحشی  - از سوی دانشمندان هند نقل می شود که جفت گیری یاک های  اهلی با نوع وحشی آن در ارتفاعات میانی هیمالیا همیشه مورد استقبال دامداران بوده است چرا که منجر به تولید نسل های سالم تر می شود . نوع اهلی غژ گاو(یاک )  در دامنه های جنوب هیمالیا با گاو کوه پایه ای هم درآمیختگی پیدا می کنند . گاو پون ور هم ، حاصل آمیختگی گاو کوه پایه ای (hill cattle) با  گاو مناطق جلگه ای در شمال هند است. بر اساس مشاهدات ما ً گاو مازندرانی نوعاً همان گاو پون ور است .



منابع:
(1)morphometric characteristics and present status of Ponwar cattle breed in India - G.k Gaur, Avtar Singh, P.K. Singh & R.K. Pundir
(2)پایان نامه دکتر درویشی نژاد خنار – دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران 1356-1355
(3)  بر اساس  گزارش نهایی تحقیقاتی – بررسی وضنعیت توده گاو های بومی استان مازندران ، مرکز تحقیقات منابع طبیعی و امور دام مازندران( محمدعلی برزگر دامادی 1372-1371)
(4) ساری و آغاز تمدن برنج در گیلان و مازندران – درویش علی کولابیان ، نشر شلفین
(5) مازندرانی و سنسکریت کلاسیک ، روایت واژه ها ، درویش علی کولاییان ، نشر چشمه (زیر چاپ)
(6).محوطه باستان شناسی گوهر تپه مازندران ، علی ماهفروزی،فصلنامه علمی –پژوهشی اباختر،سال سوم شماره 11و12

                                                                                                                         
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 1:14  توسط علی  | 

نام شگفت انگيز اِسفِیوَرد شوُراب ... مازندران شناسی

نام شگفت انگيز اِسفِیوَرد شوُراب
  چهارشنبه 9 تير 1389
درويش علي کولاييان
 مقدمه :  حاصل تلاش نگارنده در چند سال اخیر، پرده بر گرفتن ازابهاماتی چند، در زمینه تاریخ باستانی مازندران بوده است . ابهاماتی که بر طرف شدن آن ، بخش هایی از تاریخ ایران در زمان اشکانیان و ساسانیان و بعد از اسلام را نیز آشکار تر می کند .  شاید احاطه به این دستاورد تحقیقی ، درحوصله همه علاقمندان نباشد ،  از این رو توجه دادن به موضوعی مشخص و محدود ، این امکان را فراهم می آورد تا وضوح مطلب بیشتر شود .این مقاله ، خاصه دهستانی است با نام "اِسفیوَرد شوُراب" و یا " شوُراب اِسفیوَرد" که در زبان عامه مردم همان "اِسپه وَرد شوُراب" است . موقعیت جغرافیایی و اهمیت این دهستان، برای آن ها که مقیم مازندرانند و یا به ویژه ساروی و قائمشهریند روشن است . در خلال نوشته های پیشین هم ،البته به این برنجستان بزرگ توجه  داده ایم، ولی به این امید که بحث مشخص تاریخی پیرامون آن ، باعث شود که علاقمندان به موضوع مورد نظر بیشتر توجه کنند ، مقاله  پیش رو را تقدیم می کنیم    .




  

در لغت نامه دهخدا ، دهستان اسفیورد شوراب این گونه معرفی می شود :
 
اسفیورد شورآب . [ اِ وَ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان ساری . این دهستان در قسمت جنوب باختری ساری طرفین جاده ٔ ساری به شاهی واقع و از نظر آمار و ثبت احوال تابع شاهی و از نظر بخشداری تابع ساری است . آب قرای آن از رودخانه ٔ تجن و قسمتی از چشمه سار رودخانه ٔ سیاه رودو ماچک است . محصول عمده ٔ دهستان ، برنج ، پنبه ، غلات ، توتون سیگار، صیفی ، کنف ، کنجد و نیشکر است . این دهستان از24 آبادی تشکیل شده . جمعیت آن در حدود 7 هزار نفر و قراء مهم آن عبارتند از ماچک پشت ، سرخ کلا، ماهفروجک ، تیرکلا، کردخیل . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج


درنقشه پیوست محدوده این دهستان وموقعیت آن نسبت به شهرساری مشخص شده است. براساس اطلاعات به روز شده این دهستان شامل حدود سی آبادی است اعم از روستا و شهرک های جدیدالاحداث که مجموع جمعیت آن ها قریب سی هزار نفر است . عمده محصولات کشاورزی در این دهستان برنج و مرکبات است  به علاوه توسعه مناطق شهری سبب گردید تا ساری بخش هایی قابل توجه از اراضی چند هزار هکتاری این دهستان را امروزه به خود اختصاص دهد    .  محلات این دهستان با اسامی زیر اند :                                                                                                             
تیرکلا ، یورمحله ، پاشاکلا اربابی ، ماچک پشت ،پاشاکلا انتقالی ، حاجی کلا ،شرفدار کلا علیا ، شرفدار کلا سفلی
مجتمع مسکونی ارم ، شیخ کلا ، مشهدی کلا ، پایین میلک ، گَرچی کلا ، طالقانی محله ، سلوکلا ، زرویجان ،گلچینی ،میانرود ، پایین سنگریزه، بالا سنگریزه ، تلی باغ ،  رودپشت ، کوی صاحب الزمان، شهرک جانبازان ، کاردخیل ، گیله کلا علیی ، گیله کلا سفلی ،خنارآباد ، میلک ، شهرک فرهنگیان ، باریک ابسر ، سرخ کلا ،ماهفروجک . 
 
 زمین متعلق به دهستان اسفیورد یکپارچه است و آبیاری بخشی عمده از اراضی آن با استفاده از  یک نهر اصلی است که از رودخانه تجن  سهم می گیرد و در بیش از دو فرسنگ طول آن ، نهر های متعددی از آن منشعب می شوند .  نهر اصلی خود نیز موسوم به اسپه ورد است. بیش از ثلث آب رودخانه تجن ، در بهار و تابستان سهم اسفیورد شوراب می شود . سهمیه آب نهر مطابق عرف و آنطور که مصطلح است بالغ بر سی و دو سنگ  است که معادل چند متر مکعب در ثانیه است   .

rood.JPG

نهر باستانی اسپه ورد شوراب ،نهری که قدمت آن به بیش از دو هزار سال می رسد . در قسمتی از مسیر،
 نهر میان دومعبر قرار گرفته است  . یکی از آن دو، در تصویر دیده می شود .


 1.bmp
                     
                                                                  
                                                                             نهرباستانی اسپه ورد در زمان قطع جریان آب
                  
اراضی به هم پیوسته و یک پارچه دهستان اسپه ورد به چند هزار هکتار می رسد . این برنجستان وسیع  با شبکه مفصل آبیاری ، از طرحی کم نظیر و جامع خبر می دهد که اجرای آن در گذشته یی بسیار دور اتفاق افتاده است . تاریخ اجرای این طرح و نامگزاری بر روی آن را مردان کهنسال منطقه به عصر حضرت آدم (ع) نسبت می دهند . این اشاره فقط از قدمت فوق العاده این دهستان خبر می دهد .
 از کدام طریق می توان به قدمت دهستان اسفیورد شوراب  و شبکه آبیاری متعلق به آن پی برد ؟ بدون شک مراجعه به منابع ذیل راهی برای یافتن پاسخ بوده است . 

1-    اسناد و کتب تاریخی مربوط به منطقه

2-    اطلاعات به دست آمده از باستان شناسی منطقه

3-    تاریخ آغاز کشت برنج در ایران و در مازندران
  
4-    تاریخ شفاهی مردم منطقه و نگاه تحلیلی به آن

  موارد فوق همه مورد توجه  قرار گرفته ،به ویژه موارد سوم و چهارم در تحقیقات نگارنده از جایگاهی ویژه برخوردار بوده است .جستجوی تاریخ آغاز کشت برنج و پرداختن به تاریخ شفاهی(  oral history  ) متعلق به  مردم ، اطلاعات مهمی را در دسترس قرار می دهد .
 در مورد  نام دقیق تر اسپه ورد شوراب، باید گفت که نام آن در اسناد رسمی اسفیورد شوراب است و  پیدا است که این  نامواژه  مرکب از چند واژه کهن است . شکل صحیح و اصیل تر واژه های کهن را در مازندران از زبان عامه مردم باید شنید ، لذا تصور می شود اسپه ورد شوراب شکل درست تر نام دهستان باشد  . به ویژه آن که به احتمال بسیار ،  به دلیل تحریرعربی در اسناد رسمی درقدیم ، حرف (ف ) به جای حرف (پ ) نشسته است .  

 
  اسپه ورد شوراب  به چه معنی است ؟

سه واژه اِسپه و وَرد و شُوراب  را اگر فارسی و یا عربی بدانیم شاید به بیراهه رفته ایم چراکه واژه وَرد ، هم در فارسی و هم در عربی به گُل ، به ویژه به گل سرخ اطلاق می شود . دو واژه دیگر نیزعربی و یا ترکی به نظر نمی رسند  واگر هم فارسی انگاشته شوند، در مجموع با ترکیبی نامناسب و معنی دور از ذهن روبرو می شویم .
اسپه را اگر سفید و شوراب را اگر آب شور بدانیم  ، واژه  وَرد  که در زبان محلی آن را  به چند معنی می شناسند دخالت دهیم ، برای  معنی نام مورد نظر،  راه به جایی نخواهیم برد . برای نگارنده ، وَرد  به معنی قطعه ای از زمین کشاورزی است .  معنا های دیگر این واژه درفرهنگ واژگان تبری درج شده است و عبارتند از "نوعی وسیله در بافندگی سنتی " و یا  " نخ های اصلی کارگاه  پارچه بافی سنتی "  و یا   " درختی تراش خورده" .
 به این ترتیب با واژگان طبری و مازندرانیِ که امروز رایج است ، تعبیری درست از  اسپه ورد شوراب به دست نمی آید . لذا به تلاشمان ادامه داده، با توجه به فراوانی واژه و نامواژه های سنسکریت در گویش مازندرانی که نگارنده موفق به نشان دادن صد ها مورد از آن ها شده ، برای یافتن معنای احتمالی این سه واژه  به فرهنگ نامه های معتبر سنسکریت ، مراجعه می کنیم .

توضیح 1 : واژه وَرد به معنی قطعه ملک و یا زمین ، در بسیاری جا ها در حوزه تجن از زبان مردم شنیده می شود . مثلاً  دندان پزشک ساروی(دکتر امین محمد روحانی)  که طرح نظام وظیفه اش را چندین سال پیش در کیاسر ساری به انجام رساند به نگارنده گفت از کهن سالان ساکن آن جاهم ، واژه ورد را به معنای قطعه ملک و یا قطعه زمین شنیده است. 


معنای " اسپه ورد شوراب " در زبان سنسکریت :
   
در مورد اِسپه : در سنسکریتsphAy  به معنای  توسعه و sphAyat  به معنای ازدیاد و  وسعت یافتگی است و واژه  sphA در حکم ریشه برای دو واژه اخیر و به معنای فربه شدن و فربه کردن است .

در مورد وَرد : در سنسکریت  vardh به معنای قطعه و قسمت است .

در مورد شوراب : در سنسکریت  surabhi واژه یی است با معنا های متعدد که همه آن ها تعبیری دلپذیر دارند : مثل خوشایند ،خوب  ، بهترین ، عالی ،نامور ، با شکوه ، معطر ، پر برکت ( گاوی که بسیار شیر می دهد و داشتن آن یک آرزو است! )  و  ..  و طلا .


 اگر سه واژه سنسکریت  sphAyو vardhو surabhi را در پیوند با سه واژه اسپه و ورد و شوراب بدانیم ، دهستان اسپه ورد شوراب را می توان قطعه وسیع و پر برکت معنا کرد که این برای برنجستان بزرگ و بی نظیر اسپه ورد شوراب بسیار زیبنده است .

 توضیح 2 : ( در این نوشتار فونتیک به کار رفته هاروارد – کیوتو(H-K )است .به هنگام تلفظ حرف ( s )  لازم است نوک زبان به سقف دهان نزدیک شود ، همان که امروزه در تلفظ (ش) فارسی رعایت می  کنیم . به علاوه حرف h  فقط سبب حلقی ادا شدن حرف پیش از خود است  و حرف ( i) معادل کسره در تحریر فارسی است .)

توضیح  3:  در حوزه تجن  دشت های سنتی و یا قدیمی که شالی زارند ، هرکدام به یک یا چند روستا متعلق اند و هیچ کدام در حد و اندازه برنجستان اسپه ورد نبوده  و بسیار کوچک ترند .
ایجاد قطعات شالیزاری در مازندران همیشه مستلزم قطع درختان بسیار و حفاری کانال ها، برای انتقال آب بوده است . کانال های  بسته (نقب )و یا کانال های باز هرکدام با طول چند یا چندین کیلومتر احداث می شدند. این کارها   چه در مورد زمین و چه در مورد نهر ها ، مستلزم ریشه کنی و کار سنگین بوده  است . به احتمال بسیار ابزار به کار رفته از جنس آهن بوده اند و این  از لحاظ تعیین زمان آغاز کشت و کار برنج در مازندران و سخن گفتن ازدوران تاریخی آن واجد اهمیت است.  تردیدی نیست که نامگزاری ها به سنسکریت(کلاسیک ) در حوزه تجن که به آن پیش تر اشاره نموده ایم، از زبان مردمی است که روزگاری برمنطقه مسلط  بوده اند .  نامواژه های بسیار دیگر ، از تجن گرفته تا نامواژه ساری و همچنین نام بسیاری از روستاها و اماکن خاص و بسیاری از اصطلاحات در کشاورزی و دامداری در حوزه تجن که نگارنده در نوشته ها ی پیشین به بسیاری از آنان اشاره می کند  ،بدون شک از زبان همان مردم به ما به یادگار رسیده است .


ساری و اسپه ورد شوراب

شهر ساری و دهستان اسپه ورد شوراب مجاور یکدیگرند . "ساری رود" نهری که که ساری  قدیم (بخش مرکزی ساری امروز) را در درون انحنای خود جای داده است، آن را از دهستان اسپه ورد شوراب جدا می سازد. براساس بعضی گزارشات تاریخی ، ساری قدیم، همیشه دارای وسعتی محدود و شاید کمتر از یکصد هکتار بوده است ( مثلاً ر.ک. احسن التقاسیم ، سفرنامه مقدسی قرن چهارم هجری) و قبل از آن که شهر باشد می توانست همانند بسیاری از امیر نشین های قدیم ، محل سکونت ارباب دهستان مجاور باشد . جغرافیای تاریخی ساری حاکی از آن است که شهر به لحاظ یک ایستگاه تجاری ، از امتیاز ویژه یی درگذشته بر خوردار نبوده است .
ساری می توانست در ابتدا محل مناسبی فقط برای سکونت ارباب اسپه ورد باشد  و گفته ایم که اسپه ورد دهستانی است که وسعت اراضی به هم پیوسته آن چند هزار هکتار است . شهر ساری طی تاریخ طولانی خود همیشه یک شهر فئودالی وفئودال نشین بوده است. به ویژه می توانست  تا زمان کیوس ساسانی( قرن ششم میلادی ) ، بامالکیت واحد و به توسط شخصیت های محلی اداره شود  . قابل تصور است که دهستان اسپه ورد و دیگر مناطق اطراف ساری ، در آن زمان به توسط یک فئودال بزرگ و با اهمیت اداره می شد که به احتمال زیاد محل سکونت اختصاصی او و بستگان و خویشاوندان او، ساری بوده است .

توضیح 4 : محله یی بسیار قدیمی در ساری و در بخش قدیم آن به شَه بَــنـد موسوم است . در باره وجه تسمیه این محل بسیار گفته اند که هیچکدام قانع کننده نیست .در سنسکریت sahabAndhava به معنای با خویشاوندان است .  
 
توضیح 5 : تمامی شواهد نشان می دهد ،  از گذشته ای دور، شهر ساری در حدودنیم تا یک فرسنگی غرب رود تجن و در درون انحنای نَـوَد درجه ساری رود باستانی بوده است . انحنای نـَوَد درجه  به سنسکریت sari (ساری ) است و برای مردم سنسکریت زبان، ربع دایره ( نمایشگر جهتی از جهات اربعه در دایره جهت نما ) اهمیتی مذهبی داشته است . به اعتقاد  ما به همین  دلیل ،این واژه  ، وجه تسمیه ای برای ساری رود ((  در زبان عامه مردم محل ساری رو  تلفظ می شود  . شاید  رو مخفف rujAnA به معنی رود است )) و همچنین وجه تسمیه ای برای شهر ایجاد شده در کنار آن ، ساری ، شده است . امروزه بستر ساری رود یا همان ساری رو به نهری باریک و در عین حال عمیق  بدل شده است .  امتداد  آن،  آنجا که به شهر نزدیک می شود یعنی  در راه بند سنگتراسان ، تقریباً از جنوب  به شمال است ولی از آنجا ، یعنی از راه بند  ، به بعد ، در مسیری منحنی،  به شمال غرب  ادامه مسیر میدهد و  پس از رسیدن به حوالی دبیرستان طالقانی( پهلوی سابق )  باز هم در خط منحنی  ولی این بار به شمال شرق می رود و منتهی به آبراهه گذرخان در حوالی جاده فرح آباد ساری  می شود . شکل کلی مسیر ساری رود به ربع دایره  شباهت دارد و ساری قدیم در درون این منحنی جای  گرفته است .
 ساری رود  یا  ساری رو به مثابه یک نهر کشاورزی ، امروز از رود تجن سهم می گیرد  و آب آن فقط در بهار و تابستان و برای تامین آب زراعی  چند روستا در غرب ساری  جریان پیدا می کند.  اندازه و ابعاد اولیه ساری رود را می توان با نگاه به بعضی  نشانه ها که هنوز قابل مشاهده است به آسانی مجسم نمود .به احتمال بسیار در گذشته ، ساری رود ، شاخه غربی تجن و یا مسیر اولیه این رود بوده است . مطابق نوشته یی تحقیقی که از سوی نگارنده منتشر گردید سیل تاریخی در قرن چهارم هجری که ساری را فرا گرفت از ناحیه همین رود یعنی ساری رود بوده است . 



موضوع جمعیت و گذشته تاریخی حوزه تجن

نقش برنج در افزایش جمعیت جهان را بسیاری عنوان می کنند  . می توان دید در مناطقی از جهان که شرایط ، مساعد برای کشت برنج  بوده است ، کشورهایی با جمعیت زیاد شکل گرفته اند . به طور حتم مازندران و به ویژه حوزه تجن ، حتی پیش از قرن ششم میلادی ( پیش ازسقوط حکومت مستقل و خودمختار جسنفشاهیان )، به جمعیت  زیاد دست یافته است . از طرفی جمعیت در مناطق خشک و کم باران در فلات ، در گذشته کم بوده است . لذا می توان فهمید که وزنه جمعیتی مازندران و یا  حتی  حوزه تجن در درون امپراتوری ایران در گذشته، به نسبت ، بسیار با اهمیت تر از امروز بوده است .
شاید کمتر از چند قرن پس از آغاز کشت برنج در منطقه،  مازندران و حوزه تجن به دلیل جمعیت از لحاظ سیاسی با اهمیت می شوند  و این وضعیت  تاقرن ها ادامه پیدا می کند ، تا آن که حضور تجاوزکارانه کیوس یا  کاوس ساسانی در قرن ششم پس از میلاد و خشونت وحشیانه و نسل کشی او ، باعث ضربه یی مهلک به پیکره  جمعیت ، فرهنگ و اقتصاد مردم مازندران می شود .
می توان پذیرفت که در زمان تهاجم کیوس ، فئودال های مازندرانی به ویژه در حوزه تجن ، اربابانی صاحب قدرت بوده اند .مثلاً مالک دهستان اسپه ورد که بخشی مهم از آب تجن صرف آبیاری املاک  او می شده است و به طورقطع ساری نیز از ابتدا محل سکونت اختصاصی او و وابستگان او بود ، فئودالی قدرتمند به حساب می آمد . سهم این فئودال  در ساختار قدرت ، در منطقه ، به طورحتم  با اهمیت بوده است  . بدیهی است که هنگام تجاوز کیوس به مازندران(قرن ششم میلادی) ارباب اسپه ورد و یا  آن طور که مازندرانی ها  به زبان می آورند " اسپه ورد ارباب " که در مورد او بیشتر سخن خواهیم گفت ،نقشی مهم در جریان قدرت ، در حوزه تجن داشته است .

عنوان ارباب اسپه ورد به سنسکریت

     اشاره نموده ایم که  عنوان " ارباب اسپه ورد "  در زبان رایج مازندرانیان  " اسپه ورد ارباب " است . در زبان ساکنین مازندران عهد اشکانیان و ساسانیان، خلاصه و یا کوتاه شده همین عنوان می توانست spha  deva
 ( اِسپه  دیو ) باشد . حال، از آنجا که اِسپِه در زبان دری و یا فارسی سپید معنی می شود ، آیا به راستی اصطلاح معروف در شاهنامه یعنی دیو سپید تعبیری نادرست از همین نامواژه نیست ؟ در شاهنامه ، دیو سپید همان مرد مازندرانی است که پهلوانی به نام رستم برای نجات شاهِ در بـنـد ، به نام کاوس ، او را به قتل می رساند و  ظاهراً این حکایت برای رستم شهرتی عالمگیر به دنبال می آورد . مازندرانی دیگری هم که ارژنگ دیو نام او است قبل از دیو سپید ، با ترفند همان پهلوان یعنی رستم به خاک و خون می افتد .
قرائن نشان می دهد که داستان گشودن مازندران، درحقیقت مربوط به سرگذشت کاوس ، فرزند ارشد قباد ساسانی است و نـه سرگذشت کاوس پسر قباد، پادشاه کیانی . مشاهده این مطلب مستلزم قرائت شاهنامه به ویژه فصل مربوط به ساسانیان است تا برای خواننده معلوم شود که نام و جایگاه کیوس یا کاوس ، برادر بزرگ و رقیب انوشیروان، که تکیه گاه سیاسی نیرومند مزدکیان بود ، با کمال تعجب در شاهنامه خالی است !می بینیم  به جهتی که دلائل آن نا روشن است ، داستان کیوس و یا کاوس، شاهزاده ارشد ساسانی، و لشگرکشی او به مازندران که حقیقتی تاریخی و غیر قابل انکار است ، نه در بخش ساسانیان شاهنامه بلکه در جایی دیگر و در سرافزوده داستان کیکاوس کیانی  جای گرفته است !
همانطور که بیان گردید با مراجعه به نوشته های دیگر به همین قلم،  ملاحظه خواهید نمود که ارژنگ دیو نیز عنوان یکی دیگر از اربابان مهم مازندران است که در جانب  شرقی تجن و در جنوب کوه اسپرز مستقر بوده و رودخانه تجن سامان ملک او با ارباب اسپه ورد بوده است. نکته قابل توجه آن است که  عنوان ارژنگ دیو و یا ارجنگ دیو در ادبیات اسطوره یی ایران از عنوان دیو سپید کهن تر است . 
 ارژنگ دیو صاحب جنگل های پایین ورند بود . این جنگل ها احتمالاً از ناحیه خرچنگ ( واژه یی تغییر یافته از واژه ادره جنگ به معنی جنگل پایین )آغازو  تا کوه اسپرز ادامه داشته است . جنگل پایین ، اختلاف ارتفاع بطور متوسط قریب سیصد متر ، با جنگل بالا( ناحیه ورند )  دارد .  این اختلاف ارتفاع ناگهانی و باعث ایجاد شیب تند است . بدین خاطر جنگل پایین ورند می توانست از زبان مردم آن جا  به " جنگل پایین" و یا به لفظ مازندرانی به
" پایین جنگل " موسوم باشد . پایین جنگل به وسعت چندین هزار هکتار و شامل انبوه ترین جنگل های مازندران بود و هست.  لقب ارباب این منطقه وسیع  به لفظ امروزمازندرانیان می توانست" پایین جنگل ارباب " باشد که کوتاه آن به سنسکریت " "adhara  jaGg. deva "
( اَدَرَه جنگ دیو ) است که به  ترکیب  ارژنگ دیو بسیار شباهت دارد . پیدا است که زبان ساکنین مازندران برای فتح نامه نویسان زیاده گوی کیوس و پهلوان حامی او یعنی رستم  که به  زبانی دیگر سخن می گفته اند به درستی قابل فهم نبود!! آنان  هزار و پانصد سال پیش از  زمان ما، خالق سندی آمیخته با دروغ می شوند که فردوسی بزرگ، آن را دست مایه داستانی شگرف می کند . فردوسی پانصد سال پس از تجاوز کیوس به تنظیم شاهنامه پرداخت . میزان آگاهی حکیم طوس از حقیقت این ماجرا معـمایی است که برای  گشودن آن باید کوشید  !

توضیح 6 : در فونتیک به کاررفته حرف G دماغی است و شبیه (ng) تلفظ می شود .

توضیح 7 : وَرند جایی است که نام آن به واژه سنسکریت varendra(وَرِندرا) به معنای مقام سلطنت ، شباهتی نزدیک پیدا می کند .  سالخوردگان محل نیز از قول پدرانشان عنوان میکنند که وَرِند در گذشته شاه نشین بوده است . قبرستان ورند دارای ویژگی هایی است که محل آن را بسیار کهن معرفی می کند. بطور کلی ورند موقعیتی ویژه دارد که ازهر لحاظ قابل بر رسی است . بسیار محتمل است که فئودال مقیم آنجا در حکم شاه مازندران بوده است . شاهنامه حکایت می کند که  آخرین شاه مازندران  که محل زندگی او فاصله یی به نسبت زیاد با محل سکونت دیو سپید و ارژنگ دیو داشته است، پس از دستگیری در جنگ ، به دست دژخیم و به دستور کیوس قطعه قطعه می شود .


توضیح8: تغییر شکل واژه اََدَرَه جنگ به ارجنگ و سپس به خرچنگ همانند سیر تغییر شکل واژه سنسکریت اِرکش RkSa به واژه اِرش که به مازندرانی  است و سپس به خِرس که واژه یی مشترک بین زبان مازندرانی و زبان پهلوی است .

توضیح9: در شاهنامه و در داستان تهاجم کاوس به مازندران علاوه بر نام دو شخصیت مهم مازندرانی که اشاره به آنان نموده ایم ( ارژنگ دیو و دیو سپید) ، با نام کوه اسپروز هم که مکرر نامش به چشم می خورد روبه رو می شویم  .در شاهنامه اسپروز نام کوهی است که اردوگاه کاوس در آغاز تهاجم به مازندران در پیش آن ، بر پا بوده است . به روایت شاهنامه رستم نیز پیش از آن که وارد خاک مازندران شود ، از فراز کوه اسپروز چراغ  روشن خانه ها و شب نشینی طولانی مازندرانیان را در دل شب، به نظاره نشسته بود .  امروز هم ورود به حوزه تجن، از شمال شرقی ، به دلیل عوارض طبیعی (کوه ،جنگل ، رودخانه ) ،مستلزم  عبور از روی کوه اسپرز است . از بلندای کوه اسپرز همه شهر ساری و همه دهستان اسپه ورد شوراب به خصوص در دل شب که چراغ ها روشن می شوند بسیار نمایان است . (افراد خوش ذوق امروزه محدوده یی از بالای کوه اسپرز را بام شهر لقب داده اند و آن جا دست به ایجاد اماکن تفریحی تجاری برای مردم زده اند ) . در گذشته دور کسانی که از خراسان و گرگان و از طریق جاده کناره به مقصد حوزه تجن به راه می افتادند ، مثلاً برای رسیدن به ساری ، بالا رفتن از کوه اسپرز و سپس سرازیر شدن از آن ، برایشان امری ناگزیر بوده است و دلیل انتخاب این راه ، نبود پل در مسیر کناره بر روی تجن  بوده است .با نگاه به واقعیاتی که در این نوشته ویا نوشته های دیگر پیش  کشیده ایم ،به نظر می رسد کوه اسپروز که شاهنامه از آن مکرر یاد میکند  همان کوه اسپرز است . کوهی که امروز جاده یی اسفالته از شمال آن،  منشعب ازجاده ساری گرگان ، ازروی آن عبور می کند و به روستاهای درون حوزه تجن از جمله به روستای اسپرز می رسد .
 واقعیاتی غیر قابل انکار وجود دارد که حاکی است اسطوره هفت خوان رستم،  گزارشی است  در ارتباط با یک واقعیت مهم تاریخی  که هنر فردوسی به نحوی آن را از گزند سانسور فرمانروایان مازندران حفظ نموده است.  فرمانروایان مازندرانی به عنوان مثال ، فرمانروایان آل زیار، قرن ها با افتخار مدعی آن بوده اند که از نوادگان کیوس ساسانی اند . بحث بیشتر دراین زمینه در مقاله های  "کوه اسپروز کجا است؟" و  "گویش مازندرانی زبان خدایان بود" و " کیکاوس یا کیوس ، اسطوره یا تاریخ ؟"  به قلم نگارنده آمده است .


قدمت دهستان اسپه ورد

قرائن نشان می دهد که نام دهستان اسپه ورد شوراب و نام نهر متعلق به آن و نام شهر (ساری) چون نام های دیگر از زبان مردمی بوده است که به سنسکریت سخن می گفته اند . این نامگزاری در چه دوره تاریخی اتفاق افتاده است ؟
 شواهدی متقن نشان می دهد که زبان سنسکریت لا اقل از یک هزار سال پیش ( قرن دهم میلادی ) از رسمیت افتاده است . از سویی دیگر در حمله اسکندر به ایران که در قرن چهارم پیش از میلاد ( دوهزار و سیصد و چهل سال پیش) روی داد ،  فتح نامه نویسان و کاتبان یونانی با وجودی که  عبور  اسکندر را از مازندران و گرگان ، در فصل تابستان یعنی فصل کشت و کار برنج  گزارش می کنند ، اشاره یی به دشتستان شالی و یا شبکه های آبیاری در منطقه نمی کنند و شواهد حاکی از  فـقـدان فرهنگ کشت برنج در منطقه است . از این رو گمان می رود سنسکریت زبانان ، بعد  از اسکندر ودر اوج توسعه روابط ایران و هـند یعنی در زمان سلوکیان و آغاز کار اشکانیان ، به منطقه کوچانده شدند .
 در متون تاریخی معتبر گفته می شود در قرن دوم پیش از میلاد، پادشاه اشکانی ، اشک پنجم ، مارد ها را که از بومیان منطقه محسوب می شدند پس از سه سال جنگ ،  وادار به ترک منطقه و اسکان آنان در جایی  دیگرمی کند . اکنون این قابل تصور است که کار دشوار راندن مردم مارد از منطقه، برای توسعه کشتزارهای برنج و آماده ساختن محلی امن برای اسکان مهاجرین  بوده است . مهاجرینی با فرهنگ  که مولد ثروت بوده ،قادر به انجام  کاری  بوده اند که از عهده  مردم مارد ساخته نبود . باید گفت توجه به ارزش تجاری برنج و مهارت مهاجرین  بطور کلی در کار کشاورزی و پرورش دام ، مشوق اشک پنجم  در حمایت از آنان بوده است . به  گمان نگارنده اشک پنجم ویا فرهاد اول، به احتمال همان آرش افسانه یی و یا همان تهمورس دیوبند است.
 تشریح این مطلب که تهمورس به لفظ مازندرانیان  نام ولقبی برای آرش است ،(تهم آرش به معنی آرش نیرومند)  در مقاله  " گویش مازندرانی زبان خدایان بود " به قلم نگارنده آمده است .
بنا بر این می توان گفت که سابقه اجرای طرح بزرگ اسپه ورد شوراب و  شبکه های آبیاری متعلق به آن به گذشته ای دور  بر می گردد .   ایجاد محل سکونت برای مالک بزرگ اسپه ورد در کنار ساری رود   ، که نام آن همان ساری  است ، به همان زمان و به قرن دوم پیش از میلاد می رسد . یعنی قریب به دو هزار و دویست سال پیش.
توضیح  10  : آن جا که صحبت از ایجاد  اولین شهر به دستور فرخان بزرگ می شود باید گفت که آن همان  سرویه باغ یا   .بخشی متعلق به همگان است که امروز سروینه باغ  نامیده می شود . محل آن در مجاورت ساری است و در آن سوی ساری رو . برای شرح بیشتر به کتاب " مازندرانی و سنسکریت کلاسیک " مدخل ساری مراجعه فرمایید .                
                   
                                                                                                                                                        پایان
                                                                                                                            خرداد 1389 ساری



 
منابع :


1-    سرشماری عمومی نفوس و مسکن 1375- نقشه آبادی ها - مرکز آمار ایران
2-    مازندرانی و سنسکریت کلاسیک روایت واژه ها  درویش علی کولاییان    نشر چشمه  پاییز 1387
3-      مقالات آمده در سایت www. Kulaian .com  مازندران و تاریخ    درویش علی کولاییان
4-    شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی
5-    تاریخ ایران باستان  حسن پیر نیا ( مشیرالدوله)  موسسه انتشارات نگاه  تهران – 1387
6-    Monier Williams Sanskrit-English Dictionary (2008 revision )            
7-Cologne Digital Sanskrit Lexicon        http://webapps.uni-koeln.de/tamil
 
نقشه ضمیمه

انحنای رود و شکل ویژه آن (ربع دایره sari )  است که وجه تسمیه ساری رو و شهر ساری ،  به سنسکریت شده است . جایگاه ساری قدیم در درون قوس  90 درجه ساری رود  است این قوس زیبا که جهت غرب را نمایش می دهد، از فراز کوه اسپرز در شرق و از فراز سکوتپه در جنوب ساری، که ارتفاع هر کدام حدود دویست متر است ،  در معرض دید بوده است . به علاوه این قوس زیبا از ورند ( مرکزیت باستانی منطقه ) و از ارتفاعات پانصد متری متعلق به آن ناحیه ( در فاصله ای قریب به سی کیلومتر در جنوب ساری )، به وضوح قابل رویت بوده است .  



naghshe523.JPG 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/03ساعت 22:53  توسط علی  |